خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

چه کنم با این واژه‌ها که قد راست نمی‌کنند به نوشتن افسانه…. چه کنم با چهارشنبه‌های نحس این سرزمین که خورشیدش طلوع نمی‌کند بی خبر شومی؟ روا بود تو را که تمام قد ایستاده بودی به شستن ننگ از دامن چهارشنبه‌های طلسم شده ی این سرزمین، در این روز بندی‌ات کنند؟ نه اینکه فکر کنم می‌توانند تو را و آن روح بزرگت را به بند کشند، نه … اما بی‌قرارم میکند نبودنت ….. غیبت حجم عظیم بی‌قراری‌هایت …. نگفتی تو که نباشی بار غم نبودنت می‌افتد بر دوش نحیف و روح بی‌طاقت من؟ نگفتی بار غم همین روزهای مرگ را چگونه بدوش کشم؟ نگفتی با درد ِدر بند بودنت چه کنم؟

دل‌تنگم، دل‌تنگم به قدر تمام حرف‌هایی که باید می‌گفتم و نگفتم، به قدر تمام اشک‌هایی که باید می‌ریختم و نریختم… به قدر تمام لبخندهایی که بر لبم خشکید…. به قدر تمام شادی‌هایی که نبود که شریک هم شویم… به قدر تمام لحظه‌های نبودنت… به قدر ندیدنت… هیچ میدانستی سهم ما از دوستی هم، فقط شنیدن صدای هم بوده  و دیدن نوشته های‌مان …. هیچ می‌دانی این دیوار ها فاصله‌مان را چه بیشتر می‌کنند وتحملش را چه سخت‌تر؟

مرا یارای دیدن یاران در بند نیست عزیز در بندم…. برگرد عزیز دلم، برگرد…. تو که نباشی مادران داغدار سرزمین خورشید را که سنگ صبور باشد؟ راه سرزمین خورشید را چگونه بیابم بی تو؟

————————————

*نوشته ای که مخاطب خاص و حقیقی دارد وقتی که دلتنگی و غصه دار نبودنش، می‌افتد به دام احساسات… هر چه هم که بخواهی فرار کنی باز راه را بر تو می‌بندد…. چه، که این مخاطب دوستی باشد که آن چه را که تو خود فریاد نمیزنی به جای تو فریاد می‌زند….

**برای امضای بیانیه ی آزادی کاوه کرمانشاهی به این آدرس بروید

***برای دریافت آخرین اخبار در مورد کاوه به تا رهایی کاوه سربزنید

مادرم قرصی که نمی‌دانم نامش چیست به خوردم می‌دهد که درد گردنم کمی آرام شود ….بیهوش میشوم …. چشمانم را که باز میکنم آن رفیق همیشه عصبانی و شاکی ام را می‌بینم که با تلفنش صحبت می‌کند بعد صدای  داد و بیدادش بلند میشود… درست نمی‌شنوم چه ‌میگوید، وحشت زده به سمتش میدوم یک لحظه متوجه میشوم داد و بیداد نیست ناله است…. پاهایم سست می‌شود خشکم میزند …. نفسم بند آمده بچه ها کمکش میکنندو روی پله های حیاط مینشانندش… میپرسم چه شده با صدایی که برای خودم هم ناآشناست …. نمیتواند حرف بزند تکانش میدهم التماس می‌کنم حرف بزند؛ می‌گوید مادرم پردیس مادرم….. وحشت زده بیدار میشوم.

کامپیوتر را روشن می‌کنم فارسی ساز کیبورد که فعال میشود اعلام می‌کند امروز چهارشنبه است …. مستاصل زل میزنم به مانیتور با ترس و اضطراب اخبار را چک میکنم  لعنت به روز مرگ ….. لعنت به خدای سنگدل چهارشنبه ها….خبری نیست، اما این ترس و اضطراب تا شب باقی ست. یک جای کار می‌لنگد آن خواب وحشتناک آن ناله ها آن مادرم مادرم گفتن ها …..

فارسی ساز کیبورد می‌گوید امروز پنج شنبه ست ساعت یک بعد از ظهر …. فیس بوک را که باز می‌کنم بوی مرگ در فضا می‌پیچد خوشدلانه فکر می‌کنم تیتر واضح و روشن بی بی سی را اشتباه خوانده ام، اشتباه نخواده ام اما … درست است دو نفر دیگر نیستند دو نفر که دیگر نمیتوانند عاشق بشوند، زندگی کنند، بخندند، دو نفر که دیگر نمیتوانند نفس بکشند….. دو نفر که خالیگری نبود که نجاتشان بدهد از مرگ، که مغز سرشان غذای مارهای اهریمنی ضحاک نشوند…… دو نفر که قربانی تثبیت پایه های از پایبست ویران نظامی شده اند که مبنایش خشونت است اما مدعی مهرورزی

مانده ام خبر را چگونه به پدرم بدهم….مقدمه میچینم هرچند بی ربط…. میگویم رنگ سبز پرچم را آبی کرده اند باور نمیکند میگوید از آن طرف بام افتاده ای دختر …. نشانش میدهم… عصبانی می‌شود…. مرددم که خبر اصلی را بگویم یا نه …چشمش می‌افتد به تیتر بی بی سی، میپرسد چه بود؟ میگویم به 11 نفر حکم اعدام داده اند چند قدم برمیگردد مینشیند روی تختم میگویم دو نفرشان را اعدام کرده اند همین امروز صبح، می گویم یکیشان متولد 68 بود و دیگری 51 و اشک هایم را قورت می‌دهم… می گوید همه مان را اعدام کنند خلاص …. نه اینکه هر روز هر روز اعدام نمیشویم با خبر هر اعدامی …. پناه میبرد به اتاق خودش … یک لحظه برمیگردد با تردید میپرسد امروز چهارشنبه بود؟ میگویم پنج شنبه بود ….میگوید: ازامروز هر روز، روز مرگ است.

از امشب ، ناله ها و اشک های دو مادر دیگر هم به ناله ها و اشک های شبانه ی مادران داغدار این سرزمین افزده شد اشک هایی که تا ابد از ابر چشمانشان میبارد….

*دو تن از متهمان دو تن از ‘متهمان اعتراضات انتخاباتی ایران’ اعدام شدند- بی بی سی

امروز آدم بدهای داستان در حالی که میخندیدند تو را کُشتند! اما بخند رفیق! ما افسانه ات را خواهیم نوشت…

#iran #iranelection #ashora #27december -


این روزهایم به دیوانه بازی و غصه میگذرد، امتحان های دانشگاه را حذف میکنیم کلاس ها را میپیچانم! آیتم های گودرم را مارک آل از رید میزنم بعد مجبور میشوم همه را از وبلاگ ها و وب سایت ها بخوانم (مصداق بارز داشتن مرض!) کارهای نیمه تمامم را ذخیره میکنم که فردا تکمیلشان کنم فردایی که نمی آید….. تحقیق ها و پروژه های دانشگاه را لیست می‌کنم که انجامشان دهم اما فقط نگاهشان می‌کنم…. تلفنم را جواب نمی‌دهم پیامک که جای خود….خدا می‌داند چقدر گذشته از آخرین باری که نسترن را دیده ام یا حتی تلفنی صحبت کرده ایم….

مادرم شاکی ست که بی تحرکم، افسرده ام، بی حوصله ام، بداخلاقم، تلخم، ترجیع بند حرفهایش هم شده فکری برای زندگی ات بکن و من مجبورم با همه ی این تلخی ها و غصه ها و بی حوصلگی ها و روزمرگی کشنده ی این روزهایم برای آینده ام هم فکری بکنم … گودر بخوانم…. گزارش های ناتمامم را تمام کنم در حالی که سرانجام  پاییز آمد و رفت و جوجه ها را هم شمردند اما تکمیل نشدند….. اتتگرال بار الکتریکی را در یک میدان استوانه ای شکل پیدا کنم و بعد حساب کنم در بینهایت چقدر می‌شود در حالی که هر چند یک دقیقه یکبار از خودم می‌پرسم دقیقا چه غلطی میکنم؟ درهمان حال یادم می‌ایید که باید یک نوت بنویسم برای کلاس زبانم درباره ی جنگ خاموش چون نمیتوانم مثل بچه ی آدم کلاس بروم 504 و واژه های ضروری برای تافل را بخوانم و حتما باید یک دردسری برای خودم باید دست و پا کنم….

زندگی مزخرفی ست امیدوارم هر زودتر بگذرد این روزهای تخلتر از زهر…….

پی نوشت:

همیشه هم به این تلخی نیست   البته ….. خوشحالی دوست ندیده ای کیلومترها دور از من و یا دوستی که فیس بوکت را باز میکنی میبینی برایت پیغامی نوشته مهربانانه و دلگرم کننده که حضرت فیس بوک به دستت میرساند  یا سلام دادن  دوستی  در مسنجر که دلت برایش یک ذره شده یا …… جبران میکند بخشی از این تلخی ها و بی حوصلگی ها را

پدر ناراحت است، مادر اصرار دارد که چند روز پیش سر شام گفته خدا کند اتفاقی برای ایشان نیفتد انگار که منتظر است خدا بیایید عذر خواهی کند و همه چیز به حالت عادی برگردد و ما هم سوگوار نباشیم امروز؛من بهت زده ام اما. نشسته ام منتظر، که پدر حرفی بزند …که بشود جواب پرسشهایی که پرسیدنی نیست…
نشسته ام به نوشتن این چند سطر که یادم برود نمیتوانم بروم قم …. چقدر دلم قم میخواهد …. با خودم واگویه میکنم آنها که فردا هستند در مراسم وداع، آرام میشوند تسکین پیدا می‌کنند من چه کنم پس…؟ برمی‌گردم، پدر را نگاه می‌کنم مبهوت نشسته خیره شده به یک نقطه؛ سعی میکنم بفهمم به چه فکر میکند که صدای دینگ جیمیل حواسم را پرت میکند…. ایمیل را باز میکنم … نوشته فردا چهلم احسان فتحیان است ….. احسان همان کسی است که آیت الله منتظری درباره اش گفت: «يكی از هموطنان كردمان آقای احسان فتاحيان را دفعه اول به 10 سال زندان محكوم كردند، پس از تحمل زندان ايشان را به اعدام محكوم كردند! در حالی كه دادگاه تجديدنظر حق ندارد مجازات را تشديد كند. چون 10 سال زندان از حداقل مجازات كمتر نبوده است و اين حكم برخلاف قانون است.» هرچند که این سخنان دور از انتظار نبود از مردی که خرداد سرخ تکیه گاه هموطنانش شد هم او که میگویند سالهای سیاه ده ی 60 ایستاد در مقابل اعدام ها و کشتار هایی که استادش فرمان به انجامش داده بود. باید انسان باشی که با اراده‌ی خود صندلی قدرت را رها کنی و آگاهانه زندان و سختی و محرومیت را بپذیری.
این انسان بزرگ، حتی کمتر از چهل روز پس از مرگ هموطن ِکردش زندگی کرد.
روحشان شاد و مبارک باد رهاییشان
——————————
مصاحبۀ آیت الله منتظری در خصوص اعدام مخالفین 1
مصاحبۀ آیت الله منتظری در خصوص اعدام مخالفین2
سخنرانی آيت الله منتظری در 13 رجب
موسوی و کروبی دوشنبه را عزای عمومی اعلام کردند

مانده بودم چه بگویم به خورشید شرمگینی که هر چهارشنبه صبح مخفیانه طلوع می‌کند بر سرزمینی که نفرینی هزار ساله دربرش گرفته است که باز خبر اعدام آمد آن هم در پنج شنبه ای که روز اعدام نیست. مگر نه اینکه در فقه مزخرفتر از خودشان آمده چهارشنبه ها روز مرگ است یا چیزی شبیه به این؟
پسرکی که اعدام شد جرمش عاشقی بود یا جوانی! پسرک نوجوانی که با دوستش رابطه داشته بی اینکه شرع به با هم بودنشان رضایت دهد همین … هر چند که گفته شد پزشکی قانونی اعلام کرده تماسی هم نبوده حتی….
پسرک فعالیت سیاسی نداشت که با خود بگویم خب میدانست بهای اندیشیدن و رای نظر داشتن در این سرزمین مرگ است. پسرک عضو هیچ دسته و گروهی نبود که با خود بگویم خب میدانست اگر خارج از حدود تعریف شده ی حضرات گام بردارد به هواداری گروهی یا دسته ای، چیزی جز طناب دار در انتظارش نیست. پسرک کسی را نکشته بود که با خود بگویم می‌دانست دل شکسته ی مادری پدری همسری فرزندی پی انتقام است و راه انتقامش به چوبه ی دار ختم می‌شود.
آن چهارشنبه های تلخ که خبر اعدام می‌آمد میدانستم چه باید بگویم…. چه کنم …. می‌دانستم چرا اشکم تا شب سوگواری می‌کند …..این پنجشنبه اما نمی‌دانم چه شده…. نمی‌دانم بهانه ی مرگ ناحق این پنجشنبه چیست …. چه شده که حضرات این همه وحشتزده اند و بی طاقت که حتی تاب نمی‌آورند عاشقی فرزندان این خاک را .
حتی به استناد قانونی که خود آقایان وضع کرده اند* باز هم حکم پسرک نمی‌توانست اعدام باشد.
شوخی تلخ روزگار است که ضحاک این بار در لباس و ظاهر دیگری آمده برای گرفتن جان فرزندان این خاک……

پی نوشت:
*اعدام مصلح زمانی نوجوانی که در 17 سالگی مرتکب جرم شده بود ــ محمد مصطفایی
*مصلح زمانی اعدام شد ــ بی بی سی

به مردان سرزمینم افتخار میکنم امروز که شریکم شده اند در تحمل تحقیری که انسانیتم را زیر سوال می برد، دست مریزاد

پی‌نوشت: به هیچ وجه با حجاب مخالفتی ندارم؛ مخالفتم با اجباری ست که انسانیتم را تحقیر میکند و به حق بدیهی ام تجاوز

اعتراف می‌کنم حسودی میکنم به محمد و شهاب، با هر پستی که درباره ی شاگردهایشان مینویسند و نسترن، هر بار که از کلاس و دانش‌آموزانش می‌گوید.

حسودی میکنم به اشک های شهاب برای بدبختی تخیلی! تبریزی،  به شوق بی حد محمد برای کلاس و دانش آموزانش در کالو، به حرص خوردن های نسترن وقتی درباره ی یکی از شاگردانش می‌گوید که فارسی نمیفهمد و آن یکی که عاشق رقص است ونمیداند ریاضی به چه کارش می‌آید ….

اگر آن اتفاق نمی‌افتاد شاید من هم امروز از شاگردانم مینوشتم …. هفت سال پیش من یک ماه و نیم مشق معلمی کردم اما رد شدم …. از یک سال پیشش شورای دانش آموزی برنامه ای ترتیب داده بود که اعضای شورای دانش‌آموزی هر مدرسه می‌توانستند در کلاس های تقویتی تابستان تدریس کنند. آن سال من اواسط مرداد خبر دار شدم، دیر شده بود و نمیشد کاری کرد قرار گذاشتیم برای یک سال بعدش. رئیس شورای مرکزی هم دخترک مهربانی بود که دوسال بعدش در یک تصادف وحشتناک از بین رفت .

سال بعدش قرار شد من شیمی تدریس کنم اما ساعت های کلاس شیمی برخورد داشت با ساعت کلاس زبانم در زبانکده، گفتند باید درس دیگری انتخاب کنم پذیرفتم. لیست را که نگاه کردیم فقط عربی مانده بود حتی اگر عربی هم نبود آنقدر چانه میزدم که یک درس برای تدریس بگیرم ساعت ها مشخص شد من 15 دانش‌آموز 12 ساله داشتم و خودم 16 ساله بودم  واقعا نمیدانستم پشت در آن کلاس چه چیزی در انتظارم است. جلسه ی اول به  معرفی و برنامه ی تدریس و توضیح راجع به کتاب و نحوه ی امتحانش در مدرسه گذشت. جلسه های بعد به تدریس، تشویق، حرص خودن، عصبانی شدن و حتی غصه خوردن.  مدرسه ای که من در آن کلاس داشتم مدرسه ی راهنمایی بود که خودم در آن تحصیل کرده بودم آن تابستان تصمیم گرفته بودند مدرسه را رنگ بزنند و من غصه می‌خوردم که این رنگ روی خاطرات ما را می‌پوشاند و بویش هم شاگردانم را اذیت میکند اما چاره ای نبود.

تجربه ی لذت بخش و بی نظیری بود تعلیم دادن، گمان نمی‌کنم هیچ چیز در دنیا ارزشمندتر از این کار باشد جلسه های آخر بود و باید امتحان می‌گرفتم، گرفتم دانش‌آموزان خوب و درس خوانی بودند و من لذت میبردم از نتیجه ی امتحانی که داده بودند تشویقشان کردم و گفتم بهترین روزهای زندگیم بوده این روزها، یکی شان که چهره اش را به خاطر ندارم اما صدایش تا همیشه در گوشم و ذهنم می‌ماند گفت: خانم اجازه! من جلسه ی اول پرسیدم چقدر از کتاب را به ما درس می‌دهید گفتید قرار به اتمام کتاب است اما حتی نصفش را هم تدریس نکردید گفت قول داده بودم مبحث مبتدا و خبر را برایشان بگویم اما نگفته ام. من هنوز نمیدانم چرا چنین قولی داده بودم چون مبتدا و خبر آخرین بحث کتاب عربی سوم راهنمایی بود – نمیدانم امروز ترتیب درسها مانند گذشته است یا نه-  اما به وضوح دلخور بود دخترک از بدقولی من و دلخورتر شد وقتی متوجه شد من اصلا به خاطر ندارم چنین قولی داده ام! حتی جلسه ی آخر هم با دلخوری رفت و بی خداحافظی …..

فراموش کاری من حد و حصر ندارد به شکل عجیبی و همیشه درباره ی موضوع ها و قول های مهم هم عجیب حافظه ام به مرخصی میرود و مرا شرمنده می‌کند. بعد از آن اتفاق با وجود علاقه ام به این شغل فراموشش کردم؛ فکر کردم مسئولیت این کار بسیار بیشتر ازحس مسئولیت پذیری من است.

 

Bubblefish bob game

کیان چهار ساله؛ معترض بود چرا من در کامپیوترم بازی ندارم و اصلا این چه کامپیوتری است که حتی یک نینجا هم ندارد پس به درد چه کاری می‌خورد و پرسید حوصله ام سر نمی‌رود؟

گفتم من بازی های کامپیوتری را دوست ندارم خصوصا آن بازی هایی که مجبورم از اول تا آخر بازی به طرف دیگران شلیک کنم و دیگران را بکشم، با تعجب نگاهم کرد و گفت:« فقط باید اهرین ها غول ها و آدم بد های بازی ها رو بکشیم و چون بد هستن به نظر من اشکالی نداره» و اضافه کرد که هیچ وقت آدم خوب‌های بازی را که نمی کشند.

رفت و از ماشین پدرش که همیشه میتوان در داشبوردش چند بازی و کارتون دید دو سی دی آورد و خواست نصبشان کنم تا با هم بازی کنیم.  اولی بازی بود به نام ویل راک (wiil rock) که شاهزاده ای یا چیزی شبیه به این باید کلید درها را یکی بعد از دیگری پیدا می‌کرد.

کیان از غول های بازی میترسید و فکر می‌کرد من خیلی شجاع ترم و حتما از پس کشتنشان بر می‌آیم من هم با دیدن هر کدام جیق میزدم و از کیان کمک می‌خواستم، غول ها را هم که میکشتیم جنازه‌شان تبدیل به دو غول قرمز دیگر میشد که کیان معتقد بود گرگ! هستند. وقتی هم که غول ها پیروز شدند و من گیم آور! کلی دلم برای شاهزاده ی بازی سوخت و حسابی حالم گرفته شد!

کیان که انتظار چنین عکس العمل هایی از من نداشت ترجیح داد یک بازی دیگر نصب کنیم که غول هم نداشته باشد. توضیح داد این سی دی را از لپ لپی که مادرش برایش خریده در آورده و نمیداند چیست اما مطمئن است در لپ لپ غول نمیگذارند! یکی از بازی ها (bubble fish bob game) را انتخاب کردیم و نصب.

اولین بار کیان بازی کرد اما چندان خوشش نیامد،بر عکس من واقعا از بازی لذت بردم . من ماهی‌ای بودم که باید ماهی دیگر را از دست یک ماهی بزرگ و زشت با یک هاله نور! نجات می‌دادم .

در واقع باید نقش یک ماهی سیاه کوچولو مجازی را بازی میکردم و خب گمانم لذت بخش ترین نقشی است که میتوان بازی در ان را پذیرفت.

این چند روز که اینترنتم قطع بود مشغول نجات ماهی های رنگی بودم و به هیچ کدام از کارهایم هم نرسیدم….

یکی از روزهایی ست که رفته ام روبان سبز بخرم که همه سبز شویم، ابر آرزوهای شیرین بالای سرم و پوستر ها و دستبندهای سبز در دستم مرا برده اند به روزهایی که دور است خیلی دور، هنوز نمیدانم این دور کنایه به نزدیک است؛ می‌خواهم طاق نصرت بزنم برای آمدنشان بلکه زدتر بیاییند که کسی صدایم می‌زند: خانم سبز! خانم سبز! برمیگردم دست فروشی است که بساطش را پهن کرده در شلوغ ترین پیاده رو شهر، در دلم میگویم اگر آذر بود جای این شا‌لها و روسری های رنگارنگ نرگس بود که آدم را مست می‌کند، آقای دست فروش می‌پرسد: خانم سبز! شما فکر می‌کنید اگر موسوی بیایید ما راحتر زنگی می‌کنیم؟ با یقین می‌گویم بله بله – این همه یقین از کجا آمد؟- اضافه می کنم دست کم حال و روزمان از این که هست بدتر نخواهد شد.
می‌پرسد مگر بالاتر از سیاهی رنگی هست می گویم بله هست ؛هنوز نمی‌دانم طرح هدفمند کردن یارانه ها اجراخواهد شد و ما بالاتر از بالای سیاهی را هم خواهیم دید؛ تشویقش می‌کنم به سبز شدن و سبز کردن خانواده و دوستانش
****
یک روز مانده به روز انتخابات رفته ام کارتم را از ستاد میرحسین بگیرم امروزرسانه ی سبزم و فردا ناظر سبز هنوز نمیدانم قرار است همه بشویم مبارز سبز
کرایه را که به راننده ی تاکسی می دهم دستبند سبزم توجه ش را جلب می‌کند؛ پس موسوی چی هستی و سبز!!؟ می‌گویم بله شما هم سبز شوید، می گوید قاطی بچه بازی های ما نمی شود؛ اصرار می کنم که بچه بازی نیست و تلاش برای اصلاح است و تغییر.

می خندد، می‌گوید دلش می خواهد فردا شب که چهره ام را ببینید وقتی احمدی نژاد را به عنوان رئیس جمهور منتخب معرفی می‌کنند. معتقد است نظام سر تا پا دروغ اصلاح پذیر نیست اما همین که سر مردم مدتی گرم می‌شود بد نیست غصه می خورم که کاش سبز بود و شاد، شاید از تلخی اش کم میشد؛ سبز هم حتی نه؛ کاش فقط اندکی شاد بود از این شور و شادی مردم هنوز نمیدانم همه یکی می شویم برای سوگ‌واری شهیدان و شادی آزادی زندانیان.

****
صبح است لباش پوشیده ام بروم حوزه ای که نظارتش با من است، پدر دلگیر است و مخالف رفتن، چند روز پیشش شنیدم به دوستش گفت دخترم تبلیغاتچی کسانی شده که زندگی همه مان را تلخ کردند، پدر حق دارد دوستانش هم اما من هم حق دارم پس میروم.
نبوی گفته هر کس اولین رای را داد و روی دیوار فیس بوکش نوشت جایزه دارد ساعت 8:4 می نویسنم که رای دادم هنوز نمی‌دانم حتی فرصت نمی‌کنم چک کنم دیگران چه نوشته اند.
خبرها خوب است و شاد کننده اتفاق های جالب را مینویسم در فیس بوکم، آماده ایم برای جشن. در این حوزه اکثریت با سبزها ست اما من نگرانم هنوز، آقای جوانی که ناظر شورای نگهبان است می‌گوید نگرانی ام بی دلیل است « اینجا همه چپند همه ی ایران هم به کاندیدای دیگر رای بدهند بهبهان موسوی است.» رای ها را می شماریم منتخب صندوق های این حوزه میر است همه شیرینی می‌خواهند تلفنم زنگ می خورد خبرها خوب نیست.
****
آمده ام خانه و منتظر اعلام نتایج، پدر میگوید رای داده. باور نمیکنم ، تاکید می‌کند و اضافه که عمویم همرای داده هنوز متعجم بعد از سی سال؟ می‌گوید در حوزه ای که رای داده خیلی ها را دیده که برای اولین بار آمده اند رای دهند و همه به بک منظور می‌پرسم چه ؟ می گوید خجالت کشیدیم از این همه تلاش شماها همنسلانتان و این همه آیه ی یاس خواندمان در این روزها می‌گوید به هیچ وجه انتظار نداشته همنسلان من چنین شوری در این سرزمین به پا کنند. هنوز نمیدانیم هردویمان که مانده شورها و کارها و حماسه ای که قرار است بر پا کنیم.
خبرهای بد را فراموش می کنم همان آمار ضد ونقیضی که خبرش بود هنوز نمیدانم خبرهای بدتری در صف انتظار آمدن ایستاده اند هنوز نمیدانم اشک پدر را و پدرها را خواهم دید هنوز نمیدانم نگرانی مادر به خاطر هموطنانش از پای درش خواهد آورد آنقدر که به فکر مهاجرت بیفتد هنوز نمیدانم مادر بزرگم با آن پا درد همیشگی اش هر روز می رود امام زاده حیدرکه برای جوانان سرزمینش دعا کند و نذر و مادر بزرگ‌های دیگر نیز با ان پادرد همیشگی شان
****

احمدی نژاد رئیس جهور منتخب اعلام شده تهران شلوغ است بهبهان خبری نیست اما، بیداری شب به روز پیوند می خورد و روز به شب هنوز نمیدانم که دیگرروز نخواهیم دید.
سیاهی ها سبز میشود و سبز مزین به قرمزِ مقدس رهایی، بهبهان اما همچنان شب است. روزهای خرداد سرخ ما سبز نشدیم و روز قدس شب است همچنان …. من سبزم، دوستانم سبزند، دوستان دوستانم سبزند، دوستان دوستان دوستانم سبزندو دوستان دوستان دوستان دوستانم هم….اما هنوز شب است.
شاید باید به تک تک مخیلوهای این شهر دخیل ببندم که سبز شویم، نکند مخیلو های این شهر هم طلسم شده باشند همچون خود شهر، طلسم ترس… طلسم بی تفاوتی….
کسی می داند راه شکستن این طلسم چیست؟ شاید آن فروشنده ای که در جواب پرسش ِ مایلید پوستری از میر حسین داشته باشید؟ گفت با افتخار، بداند یا همان راننده ی تاکسی غمگین و ناامید یا آن دستفروش حتی …
13 آبان در راه است باشد که دیگر شب نبینیم در این شهر ….

نوشته‌های قدیمی‌تر »