تو با بهار رفتی، پرستوی ِ بی‌قرار ِ من …

آوریل 28, 2011

مهمانت رسید آقا معلم؟ مسافر سرزمین خورشید را می‌گویم، از سرزمین تو می‌آید. دختر خورشید…. که نشان خورشید دارد در پیشانی‌اش، نقش لبخند پاک نمی‌شود از لبش، دستانش سرانگشتانش، تمام وجودش بوی برابری می‌دهد؛ آخر می‌دانی راوی داستان برابری بود در سرزمین ما؛ شک ندارم که یک‌راست آمده سراغت برای گرفتن امضا، آخر هر چه منتظرت ماند نیامدی… نباید می‌گفتم چقدر جای امضای تو خالی ست در بین همه ی لیست‌های امضایش….

نگفته بود مسافر است، آنقدر عجله داشت برای رفتن که چمدان نبسته راه افتاد؛ نه اینکه بار اولش باشد… عادت دارد به جا گذاشتن چیز‌هایی که باید همراهش ببرد … خودش می‌گوید سبک سفر می‌کند! باور نکن وگر نه چرا باید کتاب‌های تو یادش برود که این همه درباره‌ش گفته بودم یا آن همه دلتنگی های من و معلم ِقاسم و آن همه دلتنگی‌ دیاکو برای مامه هادی؛ آن انگشتر برابری، آن همه حرف‌های نا تمام ، آن همه آرزو …. آن هم بی خداحافظی… بی هیچ پیغامی، حرفی، خطی ….نه اینکه فکر کنی این‌ حرف ها رو به تو می‌گویم چون قهر کرده‌ام نه؛ نیمه‌ها که قهر نمی‌کنند آقا معلم…. اما لجم گرفته که اینها را به خودش نگویم نه اینکه تفاوتی داشته باشد پایان ماجرا، نه …. همه‌ی این‌ها را که به خودش بگویی، می‌خندد و می‌گوید: » پری جون پری جون پیش اومد دیگه؛ باید می‌رفتم سخت نگیر» انگار که این جایی که رفته بغل گوش من باشد انگار صدایش که بزنم بگوید » اومدم پری اومدم»

آقا معلم، بگو دلم برایش تنگ شده، برای همه‌ی حرف‌هایش، همه‌ی آرزوهایمان؛ برای همه‌ی رازهای‌ عمومی‌مان! برای همه‌ی آن روزهایی که سخت گذشت، تلخ بود و پر اندوه اما او بود با همه‌ی مهر بی پایانش، برای همه‌ی دوستانه‌هایمان، برای همه‌ی لحظه‌هایی که دیگر تمام شده‌اند…..

بگو مبادا چشمانش اشکی شود از سر ِدلتنگی ندیدن روی ماه مادرش؛ بگو مبادا دلش بلرزد به دیدن دیاکو که همه‌ی وجودش پر شده از تمام غمانه های دنیا اما همچنان ایستاده است؛ بگو مبادا فراموشم کند، همه‌ی آن قول و قرارهایمان را ، همه‌ی آن کارهایی که باید با هم تمامشان کنیم، آن صندوق‌‌های رنگی برای کتاب‌های با طعم ترشی ؛ همه‌ی آن لحظه های چشم انتظاری برای آن روز خوبی که قرار است بیایید…. مبادا فراموششان کند….

بگو برایم بنویسید که خوب است؛ که نگرانش نباشم؛ بگو رسمش نبود، بگو قرارمان نبود به این همه دوری این همه تنهایی بگو همه‌ی طاقتم را برد با رفتنش همه‌ی دلم
را برد با رفتنش، همه‌ی ِ همه‌ی ِ دلم …..

خوش به حالت آقا معلم، خوش به حال قاسم، خوش به حال بهاره

4 پاسخ به “تو با بهار رفتی، پرستوی ِ بی‌قرار ِ من …”

  1. Nill Says:

    من تسلی دادن بلد نیستم. بلد نیستم که این جور وقت ها حرفی بزنم .
    تنها چیزی که بلدم این است که دست هایت را بگیرم و به چشمانت به دریچه های روحت نگاه کنم و کنارت باشم. روحم در کنار تو است .

  2. Nill Says:

    دوست ندیده ام
    ما امروز سر کلاس به یاد تو و دوستت بودیم
    من دوستت را نمی شناختم او را ندیده ام اما از ان چه که در موردش خوانده ام حالا دیگر می دانم که به مسئولیتش عمل کرده است و از زمانی که برای زندگی روی این کره خاکی داشته است نهایت استفاده را کرده است . پس همان طور که تو نوشتی خوش به حال او.
    من هنوز کنارت هستم

    • پردیس درخشنده Says:

      خانم معلم بی حد خوب؛ ممنونم که هستید… بهاره خوب زندگی کرد خیلی خوب و خوب رفت تا لحظه‌ی آخر امیدوار موند و زندگی کرد تا آخر ِ آخرش. فقط حیف که ما رو تنها گذاشت.. صد حیف

      • Nill Says:

        ما که تنها نیستیم ، نمی تونیم که تنها باشیم ، تا وقتی که محبت قاسم ، آقا معلم و بهاره رو تو قلبمون داریم تنها نمی مونیم…
        بهت قول میدم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.