برای کسی که به وقت تموز باران شبه قارهی هند از دو دیدهی او میبارد- برای دایه سلطنه
مه 7, 2011
چرا صدای لالاییهای هر شبت نمیآید دایه؟ چند روزِ چندماهِ چند سال است که کسی نشنیده صدای لالایی شبانهات را؟ چرا چشمانت این همه اشکی ست دایه گیان؟چرا اینقدر چشمان همه اشکی ست؟ چرا این ابرها باز از چهار سوی آسمان باریدن گرفتهاند؟ چرا هر روز یکشنبه است دایه؟ چرا این تقویمها یک روز دارند و یک ماه و یک سال و یک ساعت؟ چرا این خورشید هی طلوع نکرده غروب میکند؟ پس این روشنایی روز چه شده، کجا ست که همهجا اینقدر تاریک است؟ چرا این فعلها اینقدر، ماضی بعیدند؟ چرا مادربزرگ یاسین سیاه پوشیده؟ این صدای ماموستا شریف نیست که »ماموستای قوتابخانه» را بلند بلند میخواند؟ چرا این رود یک دم دست از شیون بی پایانش برنمیدارد دایه؟ مگر کسی جان ِجنگل را آتش زده که بلوط ها ایستاده در آتش میسوزند؟
صدایم را میشنوی دایه؟ از صبح همه شاگردان ماموستا منتظرند، همهی آن شاگردانی که شبیه هماند از کلاس صمد و خانعلی و بهمن عزتی تا معلم قوتابخانهی ماموستا شریف ، چرا ماموستا نمیاید؟ شاید خواب مانده، بیدارش کن دایه گیان؛ شاگردانش چشم به راهند… صدایش بزن دایه ، شاید فراموشمان کرده باشد. نکند یادش رفته باشد همهی آن لحظه های چشم به راهیمان را، نکند نیایید نکند خندیدن یادمان برود نکند تاریکی و ترس رخنه کند در جانمان ، پس آن پنجاه جفت کفش بچهگانه چه میشود؟ آن نمایشنامههای ناتمام چهکو؟ آن حرفهای نا تمام همهی ما؟ آن همه گلهای شکفته به مژدهی بازگشت؟ آن رقص دور آتش ؟ آن دیوارهای ریختهی نشان رهایی؟ آن گلهای میخک؟ آن همه شعرهای کودکانه؟ آن واژههای در انتظار تولد؟ نکند فراموشمان کند، نکند فراموشش کنیم دایه…….
چرا دایه ؟ چرا خوابهایم این همه تلخ شدهاند و تاریک، آن رنگها، آن پروانهها چه شدند دایه؟ چرا این خوابها همه میرسند به چهار پایه و طناب دار ؟ چرا باید از میان همهی رقصهای بی پایان کردستان، چمر سهم ما باشد وسهم همهی چشمانتظاریهایت دایه؟ چون روشنی دلش از روشنی چشمانش پیدا بود؟ چون چشمانش را به آسمان دوخته بود؟ چون همهی رازها را میدانست؟ چون زبان قاصدکها را میدانست؟ چون با قدمهایش با زمین حرف میزد؟ چون به زبان مادریش آواز میخواند؟ چون همیشه لبخند به لب داشت و انگشتانش رنگی بود و بوی زندگی میداد؟ چرا دایه؟ چون به شعر، رنگ، موسیقی، خوبی، شادی، مهربانی، روشنایی، عشق، آزادی و به گل، درخت، پرنده، كوهستان، دشت، رودخانه و آسمان علاقه داشت؟ چون مقاومت را از شاهو و ایستادگی را از بلوط آموخته بود؟ چرا دایه؟ چون عاشق بود؟ چه گلهایی که شکفتند در زمستان از خبر عاشقی ماموستا در این باغ ،همان گلهایی که قرار بود زینب بخش گیسوانمان باشد؛ این گیسوانی که هر لحظه رویایشان همآغوشی نسیم بود و رقص در باد و حالاهمراه با این سرنوشت پر غصه پیچیدهاند به سر تا پای دستانمان به نشانهی سوگ. چرا دایه؟ چون نامش فرزاد بود، کمانگر بود، معلم بود، کورد بود؟ این همه مردن حق ما نبودن دایه… این سرنوشت سیاه و سرخ حق ما نبود
دیدی دایه، دیدی افسانهها حقیقتند، آرش بود که جانش را در تیری گذاشت که مرز سرزمینش را تعیین کند یا آن معلم کُرد؟ صمد بود که دوست داشتن و آزادی را به زبان مادری برای شاگردانش هجی میکرد یا فرزاد تو؟ پهلوان داستانهای شبانهی پدر بود که پی گشودن گرههای زندگی مردمش تمام شب بیدار میمانند یا آن معلم چشم روشنی که بی خبر پول لای کتابهای شاگردانش میگذاشت و همهی واژههایش برای شاد کردن آنان بود؟ رستم شاهنامه بود که مرگ را برگزید تا رسوایی و ننگ بماند برای سیاهی و فریب یا ماموستای تو بود که نوشت تقاضای عفو نمیکنند و به مرگ لبخند زد؟ سیاووش بود که از خونش گلی رویید بر خاک این سرزمین که نشانهی تمام مظلومیتهای عالم باشد یا گور بی نشان فرزند تو ست که خاک کفنش شده؟ همین خاک دایه، آخ که چه کسانی که روی همین خاک راه رفتهاند و چه خونهایی که روی همین خاک ریخته شده و چه عشقها و چه حسرتهایی که این خاک در سینهاش پنهان کرده؛ چه داستانهایی که گره خوردهاند و گره میخورند با داستان فرزاد تو، بگو دایه با من بگو »که به وقت مصیبت چه دیدی»، جز زیبایی؟
خستهام دایه.. خستهام از این همه سختی از این همه حسرت، از این همه درد و دربه دری از این همه باران ماتم در این سرزمین پر از مرثیه وقتی هیچ «مرهم ِمعجزهای» نیست؛ همه به ما سخت گرفتند زندگی ، آسمان ، روزگار…همه. همهی روزهایمان سراسر سوختن بودن و همهی شبهایمان سراسر گریستن. همهی لحظههایمان سرشار از ترس از دست دادن بود و نرسیدن. بعد از این همه قصهی بیقراری و رنج ، تنها از دست دادن را به دست آوردیم و هیچ گاه نرسیدیم به آنجایی که از اول قرار بود برسیم.همهی آرزوهایمان، همهی آن فعلهای حال ِسادهمان؛ در انبوه اشکهایمان غرق شد. آنقدر همیشه در حال دویدن و گریختن بودیم که دور شویم از این همه سرنوشت شوم، که هیچ گاه فرصتی نبود برای ایستادن و خندیدن و دیدن خورشید و بوییدن گل های بنفشه و میخک. خستهام دایه گیان آغوشت را دریغ نکن از من، به جای همهی آغوشهایی که دریغ کردند از من ، به جای همهی آغوش هایی که دریغ کردند از تو دایه، به جای تمام لحظههایی که دریغ کردند از همهی ما …. بخوان دایه به خاطر تمام تنهایی هایی که پر نمیشود تا ابد، به خاطر جای خالیای که پر نمي شود تا همیشهی روزگار … بخوان دایه گیان… بخوان، مثل تمام شبهایی که باد صدای لالاییهای هر شبت را میبرد و میبرد و میبرد تا میرسید به ماموستا، چه ساده لوح بودند که خیال میکردند صدای تو گم میشود بین این جادهها و همهی دیوارها و میلههایشان … بخوان دایه، تا بادام و بلوط، خورشید و چشمه و گلهای صحرایی، کوهستان و کودکان کردستان زینت بخش خوابهای آقا معلم باشند… بخوان دایه گیان بخوان چیزی به صبح نمانده ….
ههی لایه لایه لایه ، کورپهی زورجوانم لایه
بنوه ئاسو رووناکه ، دیاره وهک خور رووناکه
ههی لایه لایه لایه کورپهی شیرینم لایه
ههی لایه لایه لایه هیوای ژیانم لایه…
—————————–
*عنوان بخشی از شعری ست از شیرکو بیکس، با کمی تغییر.








مه 8, 2011 at 8:57 ب.ظ.
مادر فرزاد رو دوست دارم. همینطور خودش رو:( روحش شاد
مه 10, 2011 at 8:21 ق.ظ.
پردیس
من کنارتم ، هیچ کس، هیچ وقت آقا معلم رو فراموش نمی کنه . تا وقتی معلم ها عاشق شاگردان شان باشند و قلب شان به عشق بچه ها بتپد ، تا وقتی که معلمی باشد و شاگردی ، فراموش نخواهد شد.
روزی می رسه که این دنیا جای بهتری برای بچه ها باشد. روزی که هر معلمی ارزویش رو داره.
پردیس من کنارتم غم نخور. ما تنها نیستیم ، قاسم و آقا معلم و بهاره کنارمون هستند.
…
دیدی یه وقت هایی زبون ادمیزاد ناتوان میشه؟! دیدی هی یه کوه احساس داره و م یخواد بیانش کنه اما انگار هنوز کلمه برای بیانش اختراع نشده . زبون من الان این جوریه
:(
مه 11, 2011 at 6:48 ب.ظ.
من پیشت هستم