چمر…
سپتامبر 19, 2011
برای او که خاطره شد….
نوشتن از مرگ ساده نیست، نوشتن از مرگ تلخ است، هیچ چیز غیرقابل تحملتر از مرگ نیست. خبر مرگ که بیایید امید و آرزو میمیرند و دیگر دست آدم به هیچ جا بند نیست، مثل بعد ظهر روزی که با خواهر و دخترعموهایم گل و ستاره میکشیدیم روی کارتی که با خط ناشیانه و کودکانهمان نوشته بودیم «لطفا با بیمار زیاد صحبت نکنید» که در باز شد و صدای شیون و زاری عمه به ما فهماند بیمارمان دیگر بیمار نیست، یا آن نیمه شبی که دایی و پدرم با چشمان اشکیشان آمدند و ما نمیخواستیم باور کنیم که تمام شده ویا مثل همین روزها که دستانم به هیچجا بند نیستند سردرگمند که چهکنند با این درد.
بعضی آدمها مهمند در زندگی آدم، در شکلگیری شخصیتش در مهرش به آدمها در دیدش به زندگی…این آدمها نباید غمگین شوند، بیمار شوند، نباید بمیرند. باید همیشه باشند، باشند که آدم خوب زندگی کردن و مهرورزیدن را فراموش نکند.این روزها من آدم مهم زندگیام را از دست دادهام. آدم مهم زندگیام برادر بزرگترِ مادربزرگ، زیباترین و مهربانترین برادر و جان مادربزرگ بود و آدم مهم زندگی مادرم وخاطرههای کودکی و نوجوانی دایی جهان، آدم مهم همهی کودکیهایم که برای من قدرتمند ترین آدم دنیا بود، تفنگ و شاهنامه و چاه نفت *داشت قدیمترها اسب هم داشت و داستانهای زندگیش کم از شاهنامه نبود برای من.
آدم مهم زندگیام از امروز مالک همه ی فعلهای ماضی داستان های گذشته ست و این غم انگیز است، غمانگیز است که دیگر از این نوروز پیش رو تا تمام نوروزهای دیگر روزنو خالیست از صدای دایی. غمانگیز است که از امروز تا تمام روزهای نیامدهی دیگر ما میهمانی نداریم که چشمان مادربزرگم را وا دارد به خندیدن. غمانگیز است که مادربزرگم هیچ سهمی از برادری برایش نمانده تا همیشه و غمانگیز است یاآوری تمام تصویرهای روزهای سالهای گذشته در قرینهی همان روزها وقتی داییحاجی دیگر خاطره شده، کاش میتوانستم بگویم چقدر سخت است نوشتن از خاطره شدن کسی که هیچ گاه تصور نمیکردم روزی سوگوار نبودنش باشیم.
تمام این سه روز بعد از رفتنش خاطرم به آخرین دیدارها بوده؛ مادربزگم با آن لولههایی که قرار بود کمکش کنند که نفس بکشد؛ پدربزرگم که با آن لباس سفیدِ همیشگی روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و من نمیدانستم آخرین دیدار ماست و دلم نمیخواست گریه کنم اما اشکم بند نمی آمد و «آقا» که نمیتواست حرف بزند یا چیزی بخورد و من یک شب تا صبح به جای مادرم بالای سرش بیدار ماندم و منتظر معجزه نشستم اما هیچ معجزهای رخ نداد. از این میان اما؛ آخرین تصویر داییحاجی مثل همیشه است با آن کت و شلوار یکرنگش و آن پیراهن رنگ روشن، آن لبخند همیشگی و نظارتش بر همهچیز در آن روزهای شاد که روزهامان به جشن و شادی میگذشت، روزهایی دور از این سال اخیر…. این تصویر آرامم میکند….
————————
روزهایی بود که دلم با کردستان بود اما در جغرافیای دیگری، روزی امد که کردستان جغرافیایم شد اما دلم با کردستان نبود هرچه هم که کردستان چاره ی هر دردی باشد برای من. کردستان بودم به وقت تشییع و به وقت تقسیم اندوه، همه ی غمش مانده روی شانههایم….
*هفت هشت ساله بودم، شنیده بودم در زمین های دایی حاجی چاه نفت پیدا شده؛ تا مدت های خیال میکردم داییام مالک همهی چاههای نفتی ست که میبینم.
** چمر در کردستان نام رقصی ست به وقت سوگ







