<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>پردیس</title>
	<atom:link href="http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com</link>
	<description>یک حوا از روزهایش می‌نویسید؛حوایی که بهشتش را خود خواهد ساخت...!</description>
	<lastBuildDate>Tue, 17 Jan 2012 12:44:06 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='pardisderakhshandeh.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>پردیس</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/osd.xml" title="پردیس" />
	<atom:link rel='hub' href='http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>چمر&#8230;</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/09/19/%da%86%d9%85%d8%b1/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/09/19/%da%86%d9%85%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 09:02:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[سوگ]]></category>
		<category><![CDATA[دایی‌حاجی]]></category>
		<category><![CDATA[سوگ‌واره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=880</guid>
		<description><![CDATA[برای او که خاطره شد&#8230;. نوشتن از مرگ ساده نیست، نوشتن از مرگ تلخ است، هیچ چیز غیرقابل تحمل‌تر از مرگ نیست. خبر مرگ که بیایید امید و آرزو می‌میرند و دیگر دست آدم به هیچ جا بند نیست، مثل بعد ظهر روزی که با خواهر و دخترعموهایم گل و ستاره می‌کشیدیم روی کارتی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=880&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><em>برای او که خاطره شد</em>&#8230;.</p>
<p dir="RTL">نوشتن از مرگ ساده نیست، نوشتن از مرگ تلخ است، هیچ چیز غیرقابل تحمل‌تر از مرگ نیست. خبر مرگ که بیایید امید و آرزو می‌میرند و دیگر دست آدم به هیچ جا بند نیست، مثل بعد ظهر روزی که با خواهر و دخترعموهایم گل و ستاره می‌کشیدیم روی کارتی که با خط ناشیانه و کودکانه‌مان نوشته بودیم &#8220;لطفا با بیمار زیاد صحبت نکنید&#8221; که در باز شد و صدای شیون و زاری عمه‌ به ما فهماند بیمارمان دیگر بیمار نیست، یا آن نیمه شبی که دایی و پدرم با چشمان اشکی‌شان آمدند و ما نمی‌خواستیم باور کنیم که تمام شده ویا مثل همین روزها که دستانم به هیچ‌جا بند نیستند سردرگمند که چه‌کنند با این درد.</p>
<p dir="RTL">بعضی آدم‌ها مهمند در زندگی آدم، در شکل‌گیری شخصیتش در مهرش به آدم‌ها در دیدش به زندگی&#8230;این آدم‌ها نباید غمگین شوند، بیمار شوند، نباید بمیرند. باید همیشه باشند، باشند که آدم خوب زندگی کردن و مهرورزیدن را فراموش نکند.این روزها من آدم مهم زندگی‌ام را از دست داده‌ام. آدم مهم زندگی‌ام برادر بزرگ‌ترِ مادر‌بزرگ، زیباترین و مهربان‌ترین برادر و جان مادربزرگ بود و آدم مهم زندگی مادرم وخاطره‌های کودکی و نوجوانی دایی‌ جهان، آدم مهم همه‌ی کودکی‌هایم که برای من قدرتمند ترین آدم دنیا بود، تفنگ و شاه‌نامه‌ و چاه‌ نفت *داشت  قدیم‌ترها اسب هم داشت و داستان‌های زندگی‌ش کم از شاه‌نامه نبود برای من.</p>
<p dir="RTL">آدم مهم زندگی‌ام از امروز مالک همه ی فعل‌های ماضی داستان های گذشته ست و این غم انگیز است، غم‌انگیز است که دیگر از این نوروز پیش رو تا تمام نوروزهای دیگر روزنو خالی‌ست از صدای دایی. غم‌انگیز است که از امروز تا تمام روزهای نیامده‌ی دیگر ما میهمانی نداریم که چشمان مادربزرگم را وا دارد به خندیدن. غم‌انگیز است که مادربزرگم هیچ سهمی از برادری برایش نمانده تا همیشه و غم‌انگیز است یاآوری تمام تصویر‌های روزهای سال‌های گذشته در قرینه‌ی همان روزها وقتی دایی‌حاجی دیگر خاطره شده، کاش می‌توانستم بگویم چقدر سخت است نوشتن از خاطره شدن کسی که هیچ گاه تصور نمی‌کردم روزی سوگ‌وار نبودنش باشیم.</p>
<p dir="RTL">تمام این سه روز بعد از رفتنش خاطرم به آخرین دیدار‌ها بوده؛ مادربزگم با آن لوله‌هایی که قرار بود کمکش کنند که نفس بکشد؛ پدربزرگم که با آن لباس سفیدِ همیشگی روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و من نمیدانستم آخرین دیدار ماست و دلم نمیخواست گریه کنم اما اشکم بند نمی آمد و &#8220;آقا&#8221; که  نمی‌تواست حرف بزند یا چیزی بخورد و من یک شب تا صبح به جای مادرم بالای سرش بیدار ماندم و منتظر معجزه نشستم اما هیچ معجزه‌ای رخ نداد. از این میان اما؛ آخرین تصویر دایی‌حاجی مثل همیشه است با آن کت و شلوار یک‌رنگش و آن پیراهن رنگ روشن، آن لبخند همیشگی و نظارتش بر همه‌چیز در آن روزهای شاد که روزهامان به جشن و شادی  می‌گذشت، روزهایی دور از این سال‌ اخیر&#8230;. این تصویر آرامم می‌کند&#8230;.</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p dir="RTL">روزهایی بود که دلم با کردستان بود اما در جغرافیای دیگری، روزی امد که کردستان جغرافیایم شد اما دلم با کردستان نبود هرچه هم که کردستان چاره ی هر دردی باشد برای من. کردستان بودم به وقت تشییع و به وقت تقسیم اندوه‌، همه ی غمش مانده روی شانه‌هایم&#8230;.</p>
<p dir="RTL">*هفت‌ هشت ساله بودم، شنیده بودم در زمین های دایی حاجی چاه نفت پیدا شده؛ تا مدت های خیال‌ می‌کردم دایی‌ام مالک همه‌ی چاه‌های نفتی ست که میبینم.</p>
<p dir="RTL">** چمر در کردستان نام رقصی ست  به وقت سوگ</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/880/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=880&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/09/19/%da%86%d9%85%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کردستان تنها ست، با همه‌ی صبوری‌اش&#8230;</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/07/29/%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/07/29/%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Jul 2011 12:50:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[قندیل]]></category>
		<category><![CDATA[کردستان]]></category>
		<category><![CDATA[ارتش ترکیه]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=875</guid>
		<description><![CDATA[حالم بد ست خیلی بد ان‌قدر که گاهی تصمیم میگیرم نباشم؛ این روزها حال هیچ کاری و هیچ کسی و هیچ حرفی را ندارم، گاهی خبرهایی زندگی آدم‌ را فلج می‌کنند گاهی روزهایی می‌آیند که سنگینی همه‌ي لحظه‌های آن‌ها فراتر از آستانه‌ی تحمل آدم ها ست. اما باید می‌امدم و همه‌ی این حرفها را نمی‌نوشتم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=875&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">حالم بد ست خیلی بد ان‌قدر که گاهی تصمیم میگیرم نباشم؛ این روزها حال هیچ کاری و هیچ کسی و هیچ حرفی را ندارم، گاهی خبرهایی زندگی آدم‌ را فلج می‌کنند گاهی روزهایی می‌آیند که سنگینی همه‌ي لحظه‌های آن‌ها فراتر از آستانه‌ی تحمل آدم ها ست. اما باید می‌امدم و همه‌ی این حرفها را نمی‌نوشتم که مبادا سکوت من حمل بر بی موضعی من شود؛ باید می نوشتم که تا روزهای زیادی نمی‌دانستم چرا میگویند بهار غمگین کردستان، تا روزهای زیادی نمیدانستم چرا کودکان کرد باید سربازی ون را بشنوند و ماموستای قوتابخانه را از بر کنند به جای تمام آواز‌های کودکانه‌ای که من در کودکی شنیده بودم و از برکرده بودم.</p>
<p dir="RTL">تا روزهای زیادی نمی‌دانستم رنج خواندن و نوشتن به زبانی غیر از زبان مادری یعنی چه -وقتی کسی برای اولین بار قلم در دست می‌گیرد که بنویسید-  نمیدانستم جنگ خاموش یعنی چه و چرا طناب دار و چهارپایه و چشم‌های پر از انتظار مادران کرد، جز جدایی ناپذیر تاریخ کردستان شده است، که چرا &#8220;ای ره‌قیب&#8221; شده موسیقی متن ِ رقص جگرگوشه‌های همان مادران چشم به راه بر چوبه‌ی دار&#8230;..</p>
<p dir="RTL">که نسل‌کشی فقط گزارشی در روزنامه‌ نیست و در تاریخ و جغرافیایی که خیلی هم دور نیست از من، اتفاق افتاده است، همان طور که نمیدانستم شهر خاموش کجاست و چرا کردستان هر بار به شنیدن اسم این شهر گریه میکند و هزار سال پیرتر میشود. که چرا میهن مرثیه هاست، که مرز چه اندازه مهم است در زندگی آدمها؛ همان طور که جغرافیا و سرود ملی و پرچم، که چرا عدد چهار عدد مقدسی ست در این سرزمین که چرا  کردستان از چهار سوی جغرافیایی‌اش محدود میشود به سیم‌های خارداری که شناسنامه‌اش شده‌اند که چرا هر بار شیرکو به وقت گفتن از کردستان خورشیدی تکه تکه را به تصویر میکشد.</p>
<p dir="RTL">که مزرعه‌های مین کجاست که باران در این سرزمین شبیه باران در هیچ سرزمین دیگری نیست که یا باران گلوله ست یا باران اشک و هیچ عجیب نیست در آسمان سرزمینی که بارانش باران توپ است و گلوله، صدای نغمه‌ی هیچ پرنده‌ای به گوش نرسد همانطور که هیچ پرنده‌ی در سلیمانیه نیست  که روزی دامنه‌ی کوهستانش آشیانه‌شان بود و درختان صبور بلوط که سه بار ایستاده سوختند* اما قدم خم نکردند در حالی که تنها بودند در حالی که کردستان تنها بود &#8230;.</p>
<p dir="RTL">امروز اما همه‌ی اینها را میدانم بهار غمگین کردستان را می‌شناسم، ماموستای قوتابخانه، ای ره‌قیب و سربازی ون را از برم هزار بار تکه‌های خورشید را کنار هم چیده‌ام تا کردستان را ببینم اما ندیدم، کردستان را ندیدم اما صدای سمفونی مرگ را می‌شنوم صدای بمباران و رگبار گلوله را می‌شنوم اما نمیدانم معنی این همه سکوت چیست، نمیدانم چرا این روزها کردستان از نقشه‌ی جغرافیای عراق حذف شده و بغداد جشن سکوت برپاکرده، در حالیکه  ترکیه مرز کردستان را بمباران می‌کند تا مبادا از همسایه اش عقب بماند.</p>
<p dir="RTL">بحثم درباره‌ی رسانه‌ها نیست حتی درباره‌ی دولت های درگیر هم نیست  و حتی نمی‌پرسم سپاه پاسداران ایران و ارتش ترکیه که  به گفته‌ی خودشان  به عنوان مبارزه با گریلاهای پ.ژاک وارد خاک کردستان عراق شدند چرا روستا‌ها و مردم غیر نظامی کردستان را از دوسو زیر آتش توپ‌خانه ‌های خود گرفتند. مخاطبم اما تمام‌ کسانی هستند  که کشته شدن کودکی در آفریقا یا جوانان بی گناه در نروژو کشته شدن کودکان افغان درافغانستان را میبینند و برای دفاع از حقوق آنها تلاش می‌کنند، همدردی می‌کنند تا شاید کم شود از حجم تمام تلخی بی پایان آن، نمیدانم امااز این بین چرا فقط کودکان کردستان را نمی‌بینند و مادران پریشانش را، &#8211; همانطور که مادران و پدران و کودکان حلبچه را ندیدند-  کاش کسی می‌گفت چرا هربار کردستان را تنها رها می‌کنند ؟ که این همه سکوت چه توجیهی دارد؟</p>
<p dir="RTL">از همه‌ی کسانی که این روزها سکوت کرده اند متنفرم از همه ی کسانی که نشسته اند به بهانه‌ تراشی برای توجیه** این انفعال احمقانه بدم می‌اید، آدمهایی که این روزها را نمی‌فهمند همانطور که اعدام را نمیفهمند و دوری و دلتنگی‌ای که از دیوار‌ها و میله‌ها می اید از مرز می‌آید. آدم‌هایی که تعدادشان هم کم نیست. چطور اگر کسی از فدرالیسم بنویسد نه حتی از استقلال ، ما همه مردم یک سرزمین هستیم و این موضوع خط قرمز به حساب می‌آید – در حالی که حق بدیهی گروه‌های ملی ست که در ایران زندگی میکنند- اما امروزهمین هموطن‌های عزیز با همه‌ی ادعای احترام به حقوق بشر و ژست های صلح‌طلبانه و انسان‌دوستانه شان ناپدید شده اند. فکر میکنم حق دارم و حق داریم گله کنیم و بپرسیم، چرا؟</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p dir="RTL">*در طول مبارزه‌ی کردستان با رژیم بعث، سلیمانیه سه بار به دستور صدام سراسر به آتش کشیده شد.</p>
<p dir="RTL">**با من از پ.ژاک حرف نزنید، پ.ژاک محکوم است هر کسی که اسلحه به دست گرفت به هر عنوانی و با هر هدفی محکوم است – جز به دفاع-  همانطور که بمباران کردستان محکوم است ، همانطور که جنایت‌هایی که ترکیه در کردستان ترکیه کرده و در حق مردم کرد در آن کشور، محکوم است. هماطور که کشتن کاسبکاران مرزی محکوم ست،همانطور که اعدام محکوم است اما امروز این کردستان است که از دو سوی مرز بر سرش بمب می‌ریزند  و در این میان این مردم عادی &#8211; تاکید میکنم عادی وغیرنظامی، مردمی که زندگی‌شان از دام‌داری و کشاورزی می‌گذرد- هستند که هر روز شاهد از بین رفتن زندگی‌شان هستند. همه‌ی اینها نه نشانه‌ی آغاز جنگ که راوی قصه ی جنگ است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/875/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=875&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/07/29/%da%a9%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d8%b3%d8%aa%d8%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%87%d9%85%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b5%d8%a8%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تولدت مبارک آقا معلم</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/23/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/23/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 May 2011 20:30:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=871</guid>
		<description><![CDATA[کابوس است نبودنت برای من، برای روز، برای خرداد و برای دو&#8230;.. برای شمعی که تا ابد خاموش می‌ماند &#8230; برای دایه که خاطرش پی دردی ست که برای بودنت کشیده و امروز دردِ نبودنت توان بودنش را ربوده کابوس است که کابوس نبودنت هیچ روز و لحظه‌ای تمام نمی‌شود&#8230; کابوس ست ندیدن رویای بودنت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=871&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">کابوس است نبودنت برای من، برای روز، برای خرداد و برای دو&#8230;.. برای شمعی که تا ابد خاموش می‌ماند &#8230; برای دایه که خاطرش پی دردی ست که برای بودنت کشیده و امروز دردِ نبودنت توان بودنش را ربوده</p>
<p dir="RTL">کابوس است که کابوس نبودنت هیچ روز و لحظه‌ای تمام نمی‌شود&#8230; کابوس ست ندیدن رویای بودنت که رهایم کند از کابوس نبودنت</p>
<p dir="RTL">کابوس ست همه‌ی این روزهای زندگی من بی قهرمان داستان‌های شبانه‌ی روزگار کودکی</p>
<p dir="RTL">تولدت مبارک آقا معلمی که همه‌ی افسانه‌های آسمان را برایمان مشق کردی؛ تولدت مبارک آقا معلم چشم روشن کردستان</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/871/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=871&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/23/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af%d8%aa-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>برای کسی که به وقت تموز باران شبه قاره‌ی هند از دو دیده‌ی او می‌بارد- برای دایه سلطنه</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/07/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/07/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 May 2011 04:30:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=714</guid>
		<description><![CDATA[چرا صدای لالایی‌های هر شبت نمی‌آید دایه؟ چند روزِ چندماهِ چند سال است که کسی نشنیده صدای لالایی شبانه‌ات را؟ چرا چشمانت این همه اشکی ست دایه گیان؟چرا اینقدر چشمان همه اشکی ست؟ چرا این ابرها باز از چهار سوی‌ آسمان باریدن گرفته‌اند؟ چرا هر روز یکشنبه‌ است دایه؟ چرا این تقویم‌ها یک روز دارند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=714&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="RTL">
<p dir="LTR" align="right">چرا صدای لالایی‌های هر شبت نمی‌آید <em><a title="دایه سلطنه" href="http://jsabzmi3.files.wordpress.com/2010/11/daa9d985d8a7d986daafd8b1.jpg" target="_blank">دایه</a></em>؟ چند روزِ چندماهِ چند سال است که کسی نشنیده صدای لالایی شبانه‌ات را؟ چرا چشمانت این همه اشکی ست دایه گیان؟چرا اینقدر چشمان همه اشکی ست؟ چرا این ابرها باز از چهار سوی‌ آسمان باریدن گرفته‌اند؟ چرا هر روز یکشنبه‌ است دایه؟ چرا این تقویم‌ها یک روز دارند و یک ماه و یک سال و یک ساعت؟ چرا این خورشید هی طلوع نکرده غروب می‌کند؟ پس این روشنایی روز چه شده، کجا ست که همه‌جا اینقدر تاریک است؟ چرا این فعل‌ها اینقدر، ماضی بعیدند؟ چرا مادربزرگ یاسین سیاه پوشیده؟ این صدای ماموستا شریف نیست که  &#8221;ماموستای قوتابخانه&#8221; را بلند بلند می‌خواند؟ چرا این رود یک دم دست از شیون بی پایانش برنمی‌دارد دایه؟ مگر کسی جان ِجنگل را آتش زده که بلوط ها ایستاده در آتش می‌سوزند؟</p>
<p dir="LTR" align="right">صدایم را می‌شنوی دایه؟ از صبح همه شاگردان ماموستا منتظرند، همه‌ی آن شاگردانی که شبیه هم‌اند از کلاس صمد و خانعلی و بهمن عزتی تا معلم قوتابخانه‌ی ماموستا شریف ، چرا ماموستا نمی‌اید؟ شاید خواب مانده، بیدارش کن دایه گیان؛ شاگردانش چشم به راهند&#8230; صدایش بزن دایه ، شاید فراموشمان کرده باشد. نکند یادش رفته باشد همه‌ی آن لحظه های چشم‌ به راهیمان را، نکند نیایید نکند خندیدن یادمان برود نکند تاریکی و ترس رخنه کند در جانمان ، پس آن پنجاه جفت کفش بچه‌گانه چه می‌شود؟ آن نمایشنامه‌های ناتمام چه‌کو؟ آن حرف‌های نا تمام همه‌ی ما؟ آن همه گل‌های شکفته به مژده‌ی بازگشت؟  آن رقص دور آتش ؟ آن دیوار‌های ریخته‌ی نشان رهایی؟ آن گل‌های میخک؟ آن همه شعرهای کودکانه؟ آن واژه‌های در انتظار تولد؟ نکند فراموشمان کند، نکند فراموشش کنیم دایه&#8230;&#8230;.</p>
<p dir="LTR" align="right">چرا دایه ؟ چرا خواب‌هایم این همه تلخ‌ شده‌اند و تاریک، آن رنگ‌ها، آن پروانه‌ها چه شدند دایه؟  چرا این خواب‌‌ها همه می‌رسند به چهار پایه و طناب دار ؟ چرا  باید از میان همه‌ی رقص‌های بی پایان کردستان، چمر سهم ما باشد وسهم همه‌ی چشم‌انتظاری‌هایت دایه؟ چون روشنی دلش از روشنی چشمانش پیدا بود؟ چون چشمانش را به آسمان دوخته بود؟ چون  همه‌ی رازها را می‌دانست؟ چون زبان قاصدک‌ها را می‌دانست؟ چون با قدم‌هایش با زمین حرف می‌زد؟ چون به زبان مادریش آواز می‌خواند؟ چون همیشه لبخند به لب داشت و انگشتانش رنگی بود و بوی زندگی می‌داد؟ چرا دایه؟ چون به شعر، رنگ، موسیقی، خوبی، شادی، مهربانی، روشنایی، عشق، آزادی و به گل، درخت، پرنده، كوهستان، دشت، رودخانه و آسمان علاقه داشت؟ چون مقاومت را از شاهو و ایستادگی را از بلوط آموخته بود؟ چرا دایه؟ چون عاشق بود؟  چه گل‌هایی که شکفتند در زمستان از خبر عاشقی ماموستا در این باغ ،همان گل‌هایی که قرار بود زینب بخش گیسوانمان باشد؛ این گیسوانی که هر لحظه رویایشان هم‌آغوشی نسیم بود و رقص در باد و حالاهمراه با این سرنوشت پر غصه پیچیده‌اند به سر تا پای دستانمان به نشانه‌ی سوگ. چرا دایه؟ چون نامش فرزاد بود، کمانگر بود، معلم بود، کورد بود؟ این همه مردن حق ما نبودن دایه&#8230; این سرنوشت سیاه و سرخ حق ما نبود</p>
<p dir="LTR" align="right">دیدی دایه، دیدی افسانه‌ها حقیقتند، آرش بود که جانش را در تیری گذاشت که مرز سرزمینش را تعیین کند یا آن معلم کُرد؟ صمد بود که  دوست داشتن و آزادی را به زبان مادری برای شاگردانش هجی می‌کرد یا فرزاد تو؟ پهلوان داستان‌های شبانه‌ی پدر بود که پی گشودن گره‌های زندگی مردمش تمام شب بیدار می‌مانند یا آن معلم چشم روشنی که بی خبر پول لای کتاب‌های شاگردانش می‌گذاشت و همه‌ی واژه‌هایش برای شاد کردن آنان بود؟ رستم شاه‌نامه بود که مرگ را برگزید تا رسوایی و ننگ بماند برای سیاهی و فریب یا ماموستای تو بود که نوشت تقاضای عفو نمی‌کنند و به مرگ لبخند زد؟ سیاووش بود که از خونش گلی رویید بر خاک این سرزمین که نشانه‌ی تمام مظلومیت‌های عالم باشد یا گور بی نشان فرزند تو ست که خاک کفنش شده؟ همین خاک دایه، آخ که چه کسانی که روی همین خاک راه رفته‌اند و چه خون‌هایی که روی همین خاک ریخته شده  و چه عشق‌ها و چه حسرت‌هایی که این خاک در سینه‌اش پنهان کرده؛ چه داستان‌هایی که گره خورده‌اند و گره می‌خورند با داستان فرزاد تو، بگو دایه با من بگو  &#8221;که به وقت مصیبت چه دیدی&#8221;،  <a title="Mother of Farzad Kamangar صحبتهای دایه سلطنه مادر فرزاد کمانگر " href="http://www.youtube.com/watch?v=Qk_oYTVX51I" target="_blank">جز زیبایی</a>؟</p>
<p dir="LTR" align="right">خسته‌ام دایه.. خسته‌ام از این همه سختی از این همه حسرت، از این همه درد و دربه دری از این همه باران ماتم در این سرزمین پر از مرثیه وقتی هیچ &#8220;مرهم ِمعجزه‌ای&#8221; نیست؛ همه به ما سخت گرفتند زندگی ، آسمان ، روزگار&#8230;همه. همه‌ی روزهایمان سراسر سوختن بودن و همه‌ی شب‌هایمان سراسر گریستن. همه‌ی لحظه‌هایمان سرشار از ترس از دست دادن بود و نرسیدن. بعد از این همه قصه‌ی بی‌قراری و رنج ، تنها از دست دادن را به دست آوردیم و هیچ گاه نرسیدیم به آنجایی که از اول قرار بود برسیم.همه‌ی آرزوهایمان، همه‌ی آن فعل‌های حال ِساده‌مان؛ در انبوه اشک‌هایمان غرق شد. آنقدر همیشه در حال دویدن و گریختن بودیم که دور شویم از این همه سرنوشت شوم، که هیچ گاه فرصتی نبود برای ایستادن و خندیدن و دیدن خورشید و بوییدن گل های بنفشه و میخک. خسته‌ام دایه گیان آغوشت را دریغ نکن از من،  به جای همه‌ی آغوش‌هایی که دریغ کردند از من ، به جای همه‌ی آغوش هایی که دریغ کردند از تو دایه، به جای تمام لحظه‌هایی که دریغ کردند از همه‌ی ما &#8230;. بخوان دایه به خاطر تمام تنهایی هایی که پر نمی‌شود تا ابد، به خاطر جای خالی‌ای که پر نمي شود تا همیشه‌ی روزگار &#8230; بخوان دایه گیان&#8230; بخوان، مثل تمام شب‌هایی که باد صدای لالایی‌های هر شبت را می‌برد و می‌برد و می‌برد تا می‌رسید به ماموستا، چه ساده لوح بودند که خیال می‌کردند صدای تو گم میشود بین  این جاده‌ها و همه‌ی دیوار‌ها و میله‌هایشان &#8230; بخوان دایه، تا بادام و بلوط، خورشید و چشمه و گل‌های صحرایی، کوهستان و کودکان کردستان زینت بخش خواب‌های آقا معلم باشند&#8230; بخوان دایه گیان بخوان چیزی به صبح نمانده &#8230;.</p>
<p dir="LTR" align="center">هه‌ی لایه لایه لایه ، کورپه‌ی زورجوانم لایه</p>
<p dir="LTR" align="center">بنوه ئاسو رووناکه ، دیاره وه‌ک خور رووناکه</p>
<p dir="LTR" align="center">هه‌ی لایه لایه لایه کورپه‌ی شیرینم لایه</p>
<p dir="LTR" align="center">هه‌ی لایه لایه لایه هیوای ژیانم لایه&#8230;</p>
<p dir="RTL">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p dir="RTL">*عنوان بخشی از شعری ست از شیرکو بیکس، با کمی تغییر.</p>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/714/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=714&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/05/07/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%88%d9%82%d8%aa-%d8%aa%d9%85%d9%88%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b1%d9%87%e2%80%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تو با بهار رفتی، پرستوی ِ بی‌قرار ِ من &#8230;</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/28/%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%90-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%90-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/28/%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%90-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%90-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Apr 2011 13:49:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[♀ = ♂]]></category>
		<category><![CDATA[کمپین یک میلیون امضا برای برابری]]></category>
		<category><![CDATA[کردستان]]></category>
		<category><![CDATA[از انسانی که تویی، قصه ها توانم کرد]]></category>
		<category><![CDATA[سوگ]]></category>
		<category><![CDATA[سال سیاه]]></category>
		<category><![CDATA[فرزاد کمانگر]]></category>
		<category><![CDATA[بهاره علوی]]></category>
		<category><![CDATA[دختر خورشید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=849</guid>
		<description><![CDATA[مهمانت رسید آقا معلم؟ مسافر سرزمین خورشید را می‌گویم، از سرزمین تو می‌آید. دختر خورشید&#8230;. که نشان خورشید دارد در پیشانی‌اش، نقش لبخند پاک نمی‌شود از لبش، دستانش سرانگشتانش، تمام وجودش بوی برابری می‌دهد؛ آخر می‌دانی راوی داستان برابری بود در سرزمین ما؛ شک ندارم که یک‌راست آمده سراغت برای گرفتن امضا، آخر هر چه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=849&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a title="بهاره علوی؛ ماموستا فرزاد کمانگر" href="http://a2.sphotos.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-snc6/229393_1731610446894_1137486834_31532626_1306086_n.jpg">مهمانت</a> رسید آقا معلم؟ مسافر سرزمین خورشید را می‌گویم، از سرزمین تو می‌آید.<a title="دختر خورشید" href="http://www.2khtarekhorshid.com/?"> دختر خورشید</a>&#8230;. که نشان خورشید دارد در پیشانی‌اش، نقش لبخند پاک نمی‌شود از لبش، دستانش سرانگشتانش، تمام وجودش بوی برابری می‌دهد؛ آخر می‌دانی راوی داستان برابری بود در سرزمین ما؛ شک ندارم که یک‌راست آمده سراغت برای گرفتن امضا، آخر هر چه منتظرت ماند نیامدی&#8230; نباید می‌گفتم چقدر جای امضای تو خالی ست در بین همه ی لیست‌های امضایش&#8230;.</p>
<div id="id_4db96b350f4138915410745">نگفته بود مسافر است، آنقدر عجله داشت برای رفتن که چمدان نبسته راه افتاد؛ نه اینکه بار اولش باشد&#8230; عادت دارد به جا گذاشتن چیز‌هایی که باید همراهش ببرد &#8230; خودش می‌گوید سبک سفر می‌کند! باور نکن وگر نه چرا باید کتاب‌های تو یادش برود که این همه درباره‌ش گفته بودم یا آن همه دلتنگی های من و معلم ِقاسم و آن همه دلتنگی‌ دیاکو برای مامه هادی؛ آن انگشتر برابری، آن همه حرف‌های نا تمام ، آن همه آرزو &#8230;. آن هم بی خداحافظی&#8230; بی هیچ پیغامی، حرفی، خطی &#8230;.نه اینکه فکر کنی این‌ حرف ها رو به تو می‌گویم چون قهر کرده‌ام نه؛ نیمه‌ها که قهر نمی‌کنند آقا معلم&#8230;. اما لجم گرفته که اینها را به خودش نگویم نه اینکه تفاوتی داشته باشد پایان ماجرا، نه &#8230;. همه‌ی این‌ها را که به خودش بگویی، می‌خندد و می‌گوید: &#8221; پری جون پری جون پیش اومد دیگه؛ باید می‌رفتم سخت نگیر&#8221; انگار که این جایی که رفته بغل گوش من باشد انگار صدایش که بزنم بگوید &#8221; اومدم پری اومدم&#8221;</p>
<p>آقا معلم، بگو دلم برایش تنگ شده، برای همه‌ی حرف‌هایش، همه‌ی آرزوهایمان؛ برای همه‌ی رازهای‌ عمومی‌مان! برای همه‌ی آن روزهایی که سخت گذشت، تلخ بود و پر اندوه اما او بود با همه‌ی مهر بی پایانش، برای همه‌ی دوستانه‌هایمان، برای همه‌ی لحظه‌هایی که دیگر تمام شده‌اند&#8230;..</p>
<p>بگو مبادا چشمانش اشکی شود از سر ِدلتنگی ندیدن روی ماه مادرش؛ بگو مبادا دلش بلرزد به دیدن دیاکو که همه‌ی وجودش پر شده از تمام غمانه های دنیا اما همچنان ایستاده است؛ بگو مبادا فراموشم کند، همه‌ی آن قول و قرارهایمان را ، همه‌ی آن کارهایی که باید با هم تمامشان کنیم، آن صندوق‌‌های رنگی برای کتاب‌های با طعم ترشی ؛ همه‌ی آن لحظه های چشم انتظاری برای آن روز خوبی که قرار است بیایید&#8230;. مبادا فراموششان کند&#8230;.</p>
<p>بگو برایم بنویسید که خوب است؛ که نگرانش نباشم؛ بگو رسمش نبود، بگو قرارمان نبود به این همه دوری این همه تنهایی بگو همه‌ی طاقتم را برد با رفتنش همه‌ی دلم<br />
را برد با رفتنش، همه‌ی ِ همه‌ی ِ دلم &#8230;..</p>
<p>خوش به حالت آقا معلم، خوش به حال قاسم، خوش به حال بهاره</p>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/849/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=849&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/28/%d8%aa%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d9%81%d8%aa%db%8c%d8%8c-%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%90-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d9%90-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اشک‌ریزان و اشک‌ریزان ما به خورشید خواهیم رسید&#8230;</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/22/%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/22/%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 21 Apr 2011 21:05:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[احمد کایا]]></category>
		<category><![CDATA[رفیق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=842</guid>
		<description><![CDATA[برای او* که رفت، که تلخ رفت و برای خودمان پدرم انسان ساده‌ای ست‌، مادرم هم، دوستانشان هم. من هم انسان ساده‌ای هستم دوستانم هم، آدم‌های ساده‌ای که در حاشیه‌اند و زندگی ساده‌ای دارند. به دنیا می‌ایند بزرگ می‌شوند تحصیل می‌کنند ازدواج می‌کنند بچه‌دار می‌شوند و بعد آنقدر پیر می‌شوند تا بمیرند یا شاید تصادف [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=842&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><em>برای<strong><span style="text-decoration:underline;"> او*</span></strong> که رفت، که تلخ رفت و برای خودمان</em></p>
<p dir="RTL">پدرم انسان ساده‌ای ست‌، مادرم هم، دوستانشان هم. من هم انسان ساده‌ای هستم دوستانم هم، آدم‌های ساده‌ای که در حاشیه‌اند و زندگی ساده‌ای دارند. به دنیا می‌ایند بزرگ می‌شوند تحصیل می‌کنند ازدواج می‌کنند بچه‌دار می‌شوند و بعد آنقدر پیر می‌شوند تا بمیرند یا شاید تصادف کنند باید کمی فکر کنم ببینم بیماری در خانواده‌ی ما نیست که زودتر از پیر شدن پرونده‌ی زندگی‌مان را ببندد؟ چیزی یادم نمی‌اید&#8230; به هر حال به هر دلیلی بمیرند&#8230;</p>
<p dir="RTL">اما یک چیز این جمله‌ها درست نیست&#8230;. یک واژه‌ غریبه است&#8230; هان زندگی، زندگی ساده، پدرم زندگی نکرده است مادرم هم دوستانشان هم من هم زندگی نکرده‌ام دوستانم هم&#8230;. زندگی شادی دارد غم دارد بدبختی دارد خوشبختی دارد حسرت دارد عشق دارد تلخی دارد فقدان دارد&#8230;. ما آدم‌های ساده‌ای که فقط باید زندگی می‌کردیم چرا نباید به خاطر بیاوریم آخرین باری راکه چشم‌هایمان خندیده‌اند؟ چشم‌ها مهمند شادی و غم آدم‌ها از چشم‌هایشان پیدا ست&#8230;</p>
<p dir="RTL">همه‌ی ما زندگی ساده را دوست داریم؛ قصه‌ها را افسانه ها ؛ آدم‌های زندگی‌های ساده دغدغه‌شان باید اجاره‌ی خانه و ساعت کاری و کتاب‌های نیمه تمام و قرار گذاشتن برای رفتن به سینما و اضافه وزن و تعیین روز عروسی باشد؛ اتفاق هایی که همه گواه جریان زندگی‌اند. زندگی ساده هزینه ندارد.</p>
<p dir="RTL">پدرم انسان خوشبختی است مادرم هم دوستانشان هم که همگی به شعر  به رنگ به موسیقی به خوبی به شادی به مهربانی به روشنایی به عشق  وبه آزادی اعتقاد داشتند، شاید برای همین ها بود که یک روز پدرم و مادرم و دوستانشان تصمیم گرفتند دیگر زندگی ساده‌ای نداشته باشند تصمیم گرفتند این زندگی ساده‌ای که گاهی شادی دارد گاهی غم، بماند برای ما و تلخی‌ها و فقدان و چوبه‌ي‌دار و دمپایی و دیوار‌ها و میله‌ها و سیاهی بماند برای آنها، برای همین روزهایی آمد که دیگر کار نداشتند برای همین روزهایی آمد که لباس سیاه به تن کردند روزهایی که حواسشان به روز ملاقات بود، روزهایی که یکی یکی دوستانشان را بغل کردند و در گوششان گفتند که بروند دور شوند خیلی دور از مرزها‌ی این سرزمینی که زندگی ساده داشتن در آن شبیه معجزه ست.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">بی شک من هم آدم خوشبختی هستم دوستانم هم ، اما قرار بود این روزهایی که تلخ گذشته‌اند بر پدر و مادرهایمان و دوستانشان، داستان باشد برای کتاب‌های نیمه تمام زندگی ساده‌ی ما، نباید همه‌ی این روزها برای ما  تکرار می‌شدند نباید ما هم روزهایی سیاه میپوشیدیم برای آن یکی از میان ما که دیگر چشمانش را بسته است، نباید ما هم  روزهایی حواسمان به ساعت ملاقات می‌بود نباید ما هم روزی کسی را بغل می‌کردیم و فریاد می‌زدیم برود تا سرزمین دوری که زندگی ساده در آن شبیه معجزه نباشد. ولی روز‌هایی آمد، سیاه پوش ِآن بسیاری که چشمانشان را بسته اند و  بی فرصتی برای درآغوش گرفتن دوستی که باید برود&#8230;.</p>
<p dir="RTL">کاش می‌دانستم چند زندگی دیگر چند آغوش و چند سلول و چند چوبه‌ی دار دیگر و چند شب بی قراری مادر‌های این سرزمین مانده تا ما به آن زندگی ساده برسیم&#8230;.</p>
<p dir="RTL">* کاوه کرمانشاهی</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/842/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=842&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/22/%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%b4%da%a9%e2%80%8c%d8%b1%db%8c%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یاد ِ تلخ ِ مرگ&#8230;</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/13/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%90-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%90-%d9%85%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/13/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%90-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%90-%d9%85%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Apr 2011 20:40:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=836</guid>
		<description><![CDATA[خیلی سال پیش یک روز پدربزرگم تصمیم گرفت دیگر شیرینی نخورد چون تلخ کام شده بود و تمام شیرینی‌های دنیا هم شیرین کامش نمی‌کردند. اگر یک بادام تلخ خورده بود مادربزرگم یک بادام شیرین پیدا می‌کرد و مشکل حل می‌شد؛ شاید هم نمی‌شد یعنی اصلا مادربزرگم تصمیم نمی‌گرفت یک بادام شیرین پیدا کند&#8230;اینقدر‌ها هم روابطشان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=836&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی سال پیش یک روز پدربزرگم تصمیم گرفت دیگر شیرینی نخورد چون تلخ کام شده بود و تمام شیرینی‌های دنیا هم شیرین کامش نمی‌کردند. اگر یک بادام تلخ خورده بود مادربزرگم یک بادام شیرین پیدا می‌کرد و مشکل حل می‌شد؛ شاید هم نمی‌شد یعنی اصلا مادربزرگم تصمیم نمی‌گرفت یک بادام شیرین پیدا کند&#8230;اینقدر‌ها هم روابطشان عاشقانه نبود. مهم هم نیست چون تلخی از بادام نبود اصلا.</p>
<p>خبر مرگ شنیدن سخت است، تلخی‌اش در تمام وجود آدم می ماند برای چند روز برای چند ماه یا چند سال، شاید هم برای همیشه؛ درمورد پدربزگم تلخی‌اش برای همیشه ماند. مثلا اگر این روزها بود به یاد هیچ کس نمی‌ماند، خیلی‌ها تصادف می‌کنند یا زیر آوار می‌مانند یا با سیل می روند آن سوی پل زندگی و می‌رسند به مرگ و قصه‌اش هم به خاطر هیچ‌کس نمی‌ماند. پسر خواهر پدربزرگم اهل سیاست نبود که سرانجام زندگی‌اش برسد به اعدام و داستانش برود در قفسه ی داستان‌های مربوط به اعدام ، پسر خواهر پدربزگم تصادف کرده بود و خاطره شده بود.</p>
<p>قصه‌اش ماند چون آن روزها اتفاق مهمی بود، همین قصه شهر را تعطیل کرد&#8230; خیلی‌ها تلخ شدند، سیاه پوش شدند، چشماهایشان اشکی شد؛ بیشتر مردم شهر در تشییع جنازه شرکت کرده بودند تا به آسمان بگویند خلاف قولی که داده عمل کرده ، تا قدرتشان را به رخ آسمان بکشند که می‌توانند یک قیام عمومی را علیه او ترتیب دهند. آن سالها جوان‌ها نمی‌مردند، مرگ مختص طبقه ی کهن سالان بود که دیگر سرمایه‌ای از روز و ماه و سال برایشان نمانده بود. همین‌ها تلخی را تقسیم کرد بین آدم‌های زیادی که مزه‌اش در زندگی به تعادل برسد اما پدربزرگم تلخ شد با همه‌ی مهربانی‌هایش، خاطره‌های شیرینش پاک شد انگار؛ من یادم نمی‌آید داستان زیادی گفته باشد برای من، همان چند قصه‌ هم تلخ ِتلخ بود.</p>
<p>این روزها من هم سن و سالِ آن روزهای پسر خواهر پدربزگم هستم در حالی که آمار تمام شدن زندگی‌های آدم های جوان با سرمایه‌ی فروان روز و ماه و سال آنقدر زیاد شده که دیگر حتی لابه‌لای اخبار روزانه‌ هم خبری از داستانشان نیست و قفسه‌ی مربوط به داستان‌های زندان، شکنجه، اعدام، مهاجرت، پناهندگی و دوری هم دیگر جایی برای داستان تازه‌ای ندارد.</p>
<p>این روزها طعم غالب زندگی تلخی ست، وحشتناک است؛ تلخ شدن وحشتناک است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/836/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=836&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/04/13/%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%90-%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%90-%d9%85%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید&#8230;</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/28/%da%86%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d8%ae-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/28/%da%86%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d8%ae-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Mar 2011 17:37:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[فرزاد کمانگر]]></category>
		<category><![CDATA[معلم]]></category>
		<category><![CDATA[نوروز]]></category>
		<category><![CDATA[کردستان]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=787</guid>
		<description><![CDATA[دلم تنگ است خیلی تنگ برای تمام سال‌هایی که سفره‌ی هفت‌سین رنگی بود برای تخم مرغ های رنگ شده با گواش و جعفری و پوست پیاز، برای آینه‌ی عروسی مادرم  که بی حد زیبا بود و زینت سفره‌ی هفت سین ِ خانه‌ی ما، برای آن سبزه‌های عجیب و غریب ابداعی‌مان که سرآخر هم سبز نمی‌شد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=787&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دلم تنگ است خیلی تنگ برای تمام سال‌هایی که سفره‌ی هفت‌سین رنگی بود برای تخم مرغ های رنگ شده با گواش و جعفری و پوست پیاز، برای آینه‌ی عروسی مادرم  که بی حد زیبا بود و زینت سفره‌ی هفت سین ِ خانه‌ی ما، برای آن سبزه‌های عجیب و غریب ابداعی‌مان که سرآخر هم سبز نمی‌شد و سبزه‌های مادربزرگ به دادمان می‌رسید. برای کاهو و سرکه‌انگبین ِ سر سفره‌ی هفت سین که رسم خانوادگی‌مان شده بود، برای انتخاب ظرف شیرینی و آجیل و میوه که داد ِ مادرم را در می‌آورد و آخر هم تسلیم می‌شد، برای آن همه بحث‌های به جد و شوخی درباره‌ی نمادهای هفت سین و کاسه‌های از جنس روی که قرار بود نماد استحکام باشد؛ برای ماهی‌ گلی سفره هفت سین که هر سال آرزو می‌کردیم که بیشتر زنده بماند، برای همه‌ی نوروزهای کودکی‌ام، برای روزهایی که طعم فقدان را نمی‌شناختم برای تمام روزهایی که دستم را که دراز می‌کردم به گرفتن دستی، نمی رسید به دیوار</p>
<p>دلم می‌خواهد بهاریه بنویسم، از نوروز بنویسم از سالی که نو می‌شود از شادی از لباس‌های رنگی از لبخند از بوی بهار از تمام ِ زیبایی طبعیتی که خودش را آراسته  برای جشن نوروز اما نمی‌شود، نمی‌توانم&#8230;روزهای داستان زندگی من گذشته‌اند و رسیده‌اند به نوروز و تحویل شده‌اند با همه‌ی غم‌هایم با همه‌ی فقدان‌ها؛ با همه‌ی ناامیدی سرشارشان؛</p>
<p>تو رفته‌ای آقا معلم  بی آنکه بدانی با رفتنت چه بر سر رویاهای کودکی من آمده است بی‌ آنکه بدانی مدت‌هاست هیچ قاصدکی ندیده‌ام، بی آنکه بدانی چقدر شعر چقدر ترانه  برای نبودن تو سوگواری کرده است و این انصاف نیست که  تو نباشی و خورشید ِ روز ِ نو طلوع کند در حالی که بر همه یکسان می‌تابد، بر آن چهار پایه ی لعنتی بر آن طناب ِدار ِ نفرین شده آن کسی که چشمان روشن تو را و خیلی های دیگر را در همین روزهای سالی که گذشت بست؛ بر ما، بر ما که تمام تنمان از درد همان روزها بی حس و کرخت شده، بر ما که حتی فرصت سوگ‌واری نداشتیم بر ما که هیچ کسی نبود که گیسوانمان را به نشانه‌ی سوگ زینت دستانمان کند بر ما که هیچ کسی نبود که خاکی که کفن عزیزترینمان شد را در دهانمان بگذارد که کم شود از سنگینی ِ بی نهایتِ غم نبودن و ندیدن و نشیدنت، بر ما که  باید کسی نوروز که می‌آمد دستانش را پر می کرد از رنگ‌های بی حدْ زیبای این سرزمین و تمام سیاهی تنمان را پاک می کرد و گیسوانمان بوی میخک می رفت.</p>
<p>باید با بهار می‌آمدی تا در روز نو افسانه‌ی آزادی را زمرمه کنی و برای ما از روشنایی بگویی؛ به خاطر همه‌ی چشم انتظاری‌هایمان به خاطر همه‌ی آن کودکان چشم به راه، به خاطر لبخند ِاز سر ِشادی ِ بعد از شنیدن قصه‌ی تو که بازگشته‌ای،  به خاطر دایه‌ات، به خاطر آن دخترک زیبای کورد که دلت را برده بود و تمام چشم‌انتظاری های جهان را برایش هدیه آوردی؛ به خاطر تمام افسانه‌هایی که تلخ تمام شدند، به خاطر تمام آواز های کودکانه‌ای که باید برای همه‌ی کودکان این خاک می‌خواندی و برای همه‌ی کودکی‌های ما ، به خاطر تمام گل‌های بنفشه و به خاطر تمام قاصدک‌ها و خواب ِ همه‌ی ستاره‌ها&#8230; اما حالا اینجا گفتن از تو ممنوع است، نوشتن از تو ممنوع است، گریستن برای تو ممنوع است؛ اینجا روشنایی آفتاب ممنوع است.</p>
<p>و حالا از همه ی این روزها و از افسانه ی تو برای ما ، بی تابی کودکانی مانده  که به وقت شنیدن قصه‌ی تو می‌خواهند بدانند که چرا بازنمی‌گردی، چرا هیچ کسی از تو خبری ندارد&#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>سال 89 با همه ی غم‌های 88 تحویل شد با <a href="http://www.youtube.com/watch?v=NsklbekcnhM&amp;feature=related" target="_blank">صدای خنده‌ي‌ کیانوش </a>که دیگر نمی‌خندید اما دلم روشن بود دستانم؛ سرانگشتانم موهایم، روزهایم بوی امید می‌داد؛ <a href="http://a2.sphotos.ak.fbcdn.net/hphotos-ak-ash1/29732_1300660553416_1137486834_30763540_6523474_n.jpg">معلم </a>هنوز می خندید و صدای خنده اش جای خالی صدای‌ خنده‌ی همه‌ی کسانی که رفتند تا خندیدن یادمان نرود را پر می کرد برای ما. 89 با صدای معلم تحویل شد برای من وقتی سه روز از نوروز گذشته بود، با صدای معلم که آرزوی سالی پر از شادی می کرد و حالا معلم نیست؛ چشمان معلم را بسته‌اند و من نمی‌دانم صدای چه کسی قرار است نوید روز ِنو باشد از این نوروز تا همه‌ی نوروزهای نیامده &#8230;.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/787/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=787&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/28/%da%86%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d8%ae-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک نفر که چشمانش سبز بود و مهربان&#8230;؛ برای دایی کوچیکه‌ی همه‌ی  روز‌گار کودکی‌ام</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/17/%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%da%a9%d9%87-%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/17/%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%da%a9%d9%87-%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Mar 2011 13:24:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=747</guid>
		<description><![CDATA[سال‌های دوری دختری از طایفه‌ای بزرگ در کهگلویه عروس خانه‌ی پدربزرگ مادری ام شد و بعدها مادر ِ مادرم. مادربزرگم چهار برادر داشت که همیشه و همه‌جا به وجودشان افتخار می کرد؛ برادر بزرگ‌تر، زیباترین و مهربان‌ترین برادر مادربزرگ بود، برادر بزرگ تر جان ِمادر بزرگ بود و جان مادرم و خواهرها و برادراهایش و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=747&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال‌های دوری دختری از طایفه‌ای بزرگ در کهگلویه عروس خانه‌ی پدربزرگ مادری ام شد و بعدها مادر ِ مادرم. مادربزرگم چهار برادر داشت که همیشه و همه‌جا به وجودشان افتخار می کرد؛ برادر بزرگ‌تر، زیباترین و مهربان‌ترین برادر مادربزرگ بود، برادر بزرگ تر جان ِمادر بزرگ بود و جان مادرم و خواهرها و برادراهایش و جان ما؛ هنوز هم هست، برادر دوم، دست راست برادر بزرگ بود و همراه همیشگی‌اش که مبادا حساب و کتابی نخواند و کم و کسری‌ای برادر بزرگ را بیازارد. برادر سوم معاون برادر دوم بود، که مبادا کاری از کار‌های برادر دوم روی زمین بماند و گره‌‌ای شود در برنامه‌های برادر بزرگ تر، برادر چهارم مهربان بود، بی اندازه مهربان بود و غم‌خوار تمام ِ‌غم‌ها و غصه‌های برادر بزرگ‌تر.</p>
<p>برای من برادر بزرگ‌تر، دایی حاجی بود – دو کلمه ی به هم چسبیده که داستانش بی نهایت سطر است &#8211; و برادر دوم دایی خطرناک– بچه که بودم همیشه به نظرم جدی و سخت‌گیر ‌می امد-، برادر سوم دایی اردشیر و برادر چهارم دایی کوچیکه، دایی کوچیکه بر خلاف سه برادر دیگر بلند نبود قدش به مادرش کشیده بود و برای من شده بود دایی کوچیکه، دایی کوچیکه چشمانش سبز بود و مهربان، دایی کوچیکه هیچ جای داستان‌های نوجوانی مادرم نبود و خاطره‌های دایی‌ جهان، برادربزرگ‌تر شخصیت اصلی داستان‌ها و خاطره‌‌های همه بود وقتی قحطی‌آمده بود و قرار بود یک کامیون گندم را بین همه تقسیم کنند برادر بزرگ‌تر بود که گفته بود مبادا سهم خانه‌ی من و برادرانم بیشتر از سهم مردمم باشد، برادر بزرگ‌تر بود که نشانه‌گیری اش حرف نداشت، برادر بزرگ‌تر بود که شکنجه‌گرش را بخشیده بود &#8230;..</p>
<p>برادر دوم که خاطره شد، همه دیدند چیزی از برادر بزرگ‌تر کم‌شد، چشمان همیشه خندانش غبارغم ‌گرفت، انگار دیگر دست راست نداشت. نه صدای پیاپی شلیک گلوله وقتی برادر دوم دیگر چشمانش را بسته بود و سر تا پا سفید پوشیده بود و نه صدای شیون بی امان مادربزرگ هیچ‌کدام مانع شنیدن صدای شکستن چیزی در وجود برادر بزرگ‌تر نشد. روز‌های زیادی نگذشته بود از روز‌های خاطره شدن برادر دوم، که برادر سوم هم شبیه  قاب عکسی شد با یک روبان سیاه، برادر بزرگ دیگر نشسته بود توان ایستادن نداشت.</p>
<p>از همه‌ی سهم ِ برادری برادر بزرگ‌تر و برادر چهارم مانده بودند برای هم و برای مادربزرگ و خواهر‌هایش،از میان همه‌ی لباس‌های رنگانگ دوخته شده به بهانه‌ی جشن عروسی، همه‌ی دستمال‌های تزئیین‌شده برای رقص، همه‌ي‌‌ برنج‌های قد کشیده و همه‌ی مهمان‌های دعوت شده به جشن یک نفر دیگر نیست.  یک نفر که  دایی کوچیکه همه‌ي‌روزهای کودکی ام بود، یک نفر که چشمانش سبز بود و مهربان، یک نفر که چشمان اشکی‌ش نشان بیماری برادر بزرگ بود و لبخند روی لبش نشان بهبودی او، یک نفر که تنها سهم برادری ِ برادر بزرگ بود و همه‌ی توانش برای ایستادن، یک نفر که همه‌ی مهربانی داستان‌ها و خاطره‌های مادرم از اوست. یک نفر که جای خالی همه‌ی مهربانی‌هایش تا همیشه  روزهای نیامده‌ی برادر بزرگ‌تر و مادر بزرگ و خواهرهایش؛ مادرم و برادرها و خواهرها و دایی زاده و خاله‌زاده‌هایش را پر می‌کند.سه روز پیش دایی کوچیکه چشمانش را بست و دیگر باز نکرد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/747/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=747&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/17/%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%da%a9%d9%87-%da%86%d8%b4%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%b4-%d8%b3%d8%a8%d8%b2-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%9b-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزی مولانای ما می‌آید تا روشنایی خودش را به رویاهای پژمرده‌ی ما ببخشد &#8230;</title>
		<link>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/09/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/09/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Mar 2011 11:42:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پردیس درخشنده</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرزاد کمانگر]]></category>
		<category><![CDATA[کردستان]]></category>
		<category><![CDATA[آقا معْلم]]></category>
		<category><![CDATA[تو که افسانه‌ات، افتخار تاریخ است]]></category>
		<category><![CDATA[آقا معلم]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[دایه سلطنه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/?p=738</guid>
		<description><![CDATA[بعضی آرزوهای ما در این جغرافیا آنقدر بدیهی‌اند آنقدر ساده‌ و روزمره‌اند که در جغرافیای دیگری شاید اصلا به عنوان یک اتفاق هم به چشم نیایید، اما برای ما دست‌نیافتی ست…. مثلا همین پارچ آب؛ یا نان گرم؛ یا شنیدن صدای خنده‌ی عزیزترین ِآدم وقتی بویش را حضورش را حس می‌کنی وقتی صدایش میزنی و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=738&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی آرزوهای ما در این جغرافیا آنقدر بدیهی‌اند آنقدر ساده‌ و روزمره‌اند که در جغرافیای دیگری شاید اصلا به عنوان یک اتفاق هم به چشم نیایید، اما برای ما دست‌نیافتی ست….</p>
<p>مثلا همین پارچ آب؛ یا نان گرم؛ یا شنیدن صدای خنده‌ی عزیزترین ِآدم وقتی بویش را حضورش را حس می‌کنی وقتی صدایش میزنی و خودِ خودش پاسخ می‌دهد. مثل عادت‌های روزانه‌ای که گاهی آدم‌ها را کلافه می‌کند، مثل اتو کردن لباس، مثل بوییدن گل، مثل دیدن فیلم، شنیدن موسیقی، خواندن کتاب ….</p>
<p>مثلا مدت‌ها شب‌ها فکر می‌کردی کی، کدام شب “معلّم” در خانه است و کسی یک پارچ آب پُر می‌کند می‌گذارد بالای سرش، آرزوی خاصی نیست بزرگ نیست شاید هرگز به چشم نیایید، کاری ست که بیشترمان انجامش داده‌ایم؛ شاید همین دیشب پارچ آبی را پر کرده‌ایم و گذاشته‌ایم بالای سر کسی که مبادا تشنه باشد و آب نباشد.</p>
<p>مادربزگم عادت دارد وقتی کسی از فرزندانش سفر است  کنارش نیست هی اسمش را صدا می‌زند دلش تنگ که می‌شود همه را به همان نام صدا می‌زند هی ما می‌خندیم هی او باز همان اسم را صدا می‌زند دست خودش نیست دلش تنگ است اما روشن هم هست که می‌آید، شاید یک ساعت دیگر شاید امشب شاید فردا ولی آمدنش نزدیک است می‌شود حسابش کرد می‌شود تاریخش را در تقویم علامت زد، همین کاری که دایه نمی‌تواند، من نمی‌توانم، سلیمان نمی‌تواند، سامان نمی‌توانند، هیچ کس نمی‌تواند….</p>
<p>مثلا همین تلفن؛ هی زنگ می‌خورد هی زنگ می‌خورد حوصله‌ی حرف زدن نداری چقدر بد است که لبخند از پشت تلفن مشخص نیست یا مثلا نمی‌شود هی سرت را تکان بدهی که یعنی حواست هست، هی آن مربع مسخره را که هیچم شبیه مربع نیست فشار می‌دهی که صدایش درنیایید فوقش بعدش می‌گویی سایلنت بود دروغ هم نگفته‌ای، یک روزی کسی جایی دور از تو پشت دیواری که حایل است بین او و زندگی بین اون و دایه‌اش بین او و شاگردانش بین او و شاهو بین او و بلوط‌های کردستان 11 عددی  را فشار می‌دهد که وصلش می‌کنند به تو، نه اینکه تو کَس خاصی باشی  نه اینکه این یازده عدد اعداد خاصی باشند و آدم‌ها را وصل کنند به یک صدای آشنا… نه؛ از سر اتفاق است یا معجزه یا شاید هم برآورده شدن آرزویی، سایلنت است اما می‌شنوی ، معجزه است دیگرلابد برای اینکه بعدش بروی پزش را بدهی به <a title="i'm waiting for a miracle" href="http://www.youtube.com/watch?v=Zc_dgbCHs58" target="_blank">کوهن</a> ….</p>
<p>بعدترش هیچ وقت تلفنت سایلنت نیست؛ هی چشمت به این تلفن است هی همه‌جا دستت می‌گیری که شاید باز این یازده شماره معجزه کنند، دلت خوش است به دفعه‌ی بعد؛ هیچ معجزه‌ای نیست اما، دفعه‌ی بعدی نیست حرف‌هایت تا ابد می‌ماند برای خودت چقدر حرف داشتی، چقدر آرزو داشتی، چقدر سوال، چقدر انتظار….آن یازده شماره برای همیشه مرده‌اند، تلفنت همیشه سابلنت است؛ با بهانه و بی بهانه هیچ معجزه‌ای نیست هیچ کسی نمی‌آید…</p>
<p>یا کافی ست 11 شماره را فشار دهی تا زیباترین و مهربان‌ترین صدای عالم را بشنوی، دستت نمی‌رود به فشار دادن این 11 شماره‌ی جادویی، مبادا صدای زنگ تلفن رویای شنیدن دوباره‌ی صدای معلم را زنده کند برای صاحب دل‌انگیز ترین صدای جهان و صدای تو بلند بلند داستان دار و آن چشمان روشن را فریاد بزند؛ می‌ماند حسرت ِ شنیدن صدای دایه و کابوس تمام شدن رویای آزادی ماموستا</p>
<p>مثلا همین کتاب‌ها همین کج‌کلاه و کولی یا پست‌خانه یا اشک ریختن برای آن‌کسی که بندی ست، یک شب آرزو می‌کنی کاش می‌توانستی برای همه‌ی جاده‌ها و دیوار‌ها و میله‌ها و فاصله‌هایی که تو را ، دایه را و همه‌ي شاگردانِ چشم روشن کردستان را دور کرده‌اند از معلم از تخته سیاه گریه کنی تا صبح یا تا روز بعدش یا شاید روزهای زیادی اما نمی‌توانی، دیگر صحبت از جاده‌ها و میله‌ها و دیوار‌ها نیست صحبت از دار است و چهارپایه‌ و دمپایی و فقدان و تمام شدن فرصتی که حتی حرفی از واژه های تو را هم کفاف نداده است.</p>
<p>—————————–</p>
<p>دیشب آنقدر صدای دایه غمگین بود که همه‌ی لحظه‌هایم به این پرسش گذشته که مبادا تمام تار و پود رویای بی حد زیبایش را گسسته باشم و خاطرش را برده باشم به چوبه‌ی دار از خیال روی ماه ماموستایش</p>
<p>عنوان از  شیرکو بیکس است که من واژه‌هایش را پس و پیش کرده‌ام</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/pardisderakhshandeh.wordpress.com/738/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=pardisderakhshandeh.wordpress.com&amp;blog=8346018&amp;post=738&amp;subd=pardisderakhshandeh&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://pardisderakhshandeh.wordpress.com/2011/03/09/%d8%b1%d9%88%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%a2%db%8c%d8%af-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">پردیس درخشنده</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
