too good at goodbyes

اکتبر 14, 2017

یک تصمیم جدید گرفتم؛ درست ترش این است که بگویم تصمیمی که چند سال است به آن فکر می کنم را عملی کردم. می خواستم هاست شخصی بگیرم اما هاست شخصی داشتن تخصص می خواهد و وقت که این روزها هیچ کدام را ندارم. این‌جا را باید ببندم، بایدش یک الزام درونی ست، برای یک مدت طولانی دوست ندارم اسمم روی نوشته‌هایم باشد، دوست دارم کمتر خودسانسوری کنم و نگران مطالبی که می نویسم نباشم اما نوشتن را رها نمی‌کنم، نوشتن برای من چیزی ست شبیه مدیتیشن، رهایی بخش است اما ترجیهم این است که از این به بعدش را بی نام و در جای دیگری بنویسم شاید یک روزی برگشتم همین‌جا و نوشته‌ها را اضافه کردم. این‌ وبلاگ خاطره‌های خوبی برایم ساخت، ادم‌هایی که این‌جا را می‌خواندند، آن‌هایی که به واسطه‌اش با هم آشنا شدیم، آن‌هایی که در روزهای سخت هوایم را داشتند… همه را ‌این وبلاگ نازنین به من داد، روزهای خوبی برایم ساخت، سنگ صبور خوبی بود. این‌جا یک ور‍ژن از خودم  بود که حرفا‌هایم را می‌شنید و باعث می‌شد روزها بهتر بگذرند.

 

Advertisements

Injury is the index finger

سپتامبر 30, 2017

از کنار کارما

به‌درد، گوش می‌دهم. درد مدرکی‌ست بر دلالت زندگی گذشته‌ام. دلیل دیگری وجود ندارد، مستندات دیگر را باور نمی‌کنم. کلمات، بارها و بارها مرا از حقیقت دور کرده‌اند. به‌نظرم رنج و درد عالی‌ترین شکل اطلاعات‌اند؛ اطلاعاتی که با آن راز، رابطه‌ای مستقیم دارند، راز زندگی. تمام ادبیات روس معطوف به این حقیقت است که از رنج، بیش از عشق سخن گفته شده است.

انسان بزرگ‌تر از جنگ است – سوتلانا الکساندرونا الکسیویچ

اوت 25, 2017

این هفته، هفته‌ی خوبی بود، دست کم توانستم دوبار راحت و عمیق بخوابم. یک حسن دیگر هم داشت و آن هم این‌که  ذهنم کمی منظم شده، و توانستم دو جمله‌ی نجات دهنده پیدا کنم برای توصیف آن‌چیز‌هایی که در ذهنم می‌گذرد بالاخره و حالا به زبان ادمیزاد! می‌توانم درباره‌شان توضیح بدهم. یکی این‌که وابستگی‌ شدیدم به کردستان علتش این‌ است که من ورژن خودم در آنجا را بیشتر از همه‌جای دیگر دوست دارم حتی بیشتر از بهبهان! چون ورژن بهتری ست، پر تلاش‌تر، سهیل‌گیر‌تر، امیدوارتر و خوش‌بین ترم، توضیح جز به جزش را هفته‌ی اینده می‌نویسم چون خیلی موضوع مهمی ست. دوم اینکه من تا مدت‌ها نمی‌توانستم تفاوت آدم‌‌ها را برای دیگران توضیح بدهم اما بالاخره یک کتگوری‌ خوبی پیدا کردم برای توصیف‌شان، یک تقسیم بندی مشخص و موجزی است؛ ادم‌هایی که فضلیت‌ اخلاقی دارند و ادم‌هایی که ندارند. آدم‌هایی که من، خودم را نگه‌‌ داشته‌ام نزدیک‌شان، فضیلت اخلاقی دارند، آنچه منحصر به فردشان می‌کند کارهایی نیست که انجامشان نمی‌هند یعنی این‌که دروغ نمی‌گویند، ادم‌های دیگر را به صرف جنسیت، مذهب و تحصیلات و … قضاوت نمی‌کنند، احترام و حرمت می‌شناسند ارزشمندشان نمی‌کند در واقع آنچیزی که متمایزشان می‌کند از دیگران کارهایی ست که انجام می‌دهند و همین باعث می‌شود یک سر و گردن بالاتر باشند از آدم‌های دیگر و همین باعث می‌شود من هم تلاش کنم به آن‌جایی که هستند برسم و همان فضیلت‌ها را بدست بیاروم و تقویت کنم. این آدم‌ها باعث می‌شوند من آدم بهتری باشم، آدم مثبت‌تری که کمتر قضاوت می‌کند، بزرگ‌تر می‌بیند، کمتر می‌ترسد و بیشتر تلاش می‌کند و می‌داند برای بدست آوردن آن‌چیزی که میخواهد باید زحمت بکشد و چون همیشه مشغول کاری ست افسرده نیست، کنار این‌ ادم‌ها من آن‌قدر قوی هستم آن‌قدر به خودم اطمینان دارن که تسلیم نمی‌شوم و مهم‌تر اینکه می‌دانم هر اتفاقی هم که بیفتد ادم‌هایی هستند که با تمام وجود از من حمایت می‌کنند کارها را زندگی را  وحتی رنج کشیدن را برایم ساده‌تر می‌کنند. ادم‌هایی که سخاوت‌مندند، فروتنند، امید‌وارند و خوبی‌ها و امید و زندگی بهتر را می‌بینند و به دیگران نشان می‌دهند

The River in Reverse

اوت 20, 2017

همیشه همین‌طور بوده؛ یعنی اصلا اتفاقا عجیب غریبی نیست، سیرش همین است. از یک جایی که فکر می‌کنم بحران را پشت سر گذاشته‌ام اولش این‌طور است که مدام گریه می‌کنم، مدام برای خودم دل می‌سوزانم که بد کردی به خودت، قدر خودت را نمی‌دانی، خودآزاری داری یا از آن طرفش می‌افتم که هیچ ادمی در زندگی‌اش چنین اشتباهی نمی‌کند که تو کردی و خودم را سرزنش می‌کنم، بعدتر گیر مید‌هم به نظم و ترتیب کارها در زندگی‌ام؛ از غذا خوردن و خوابیدن ورزش گرفته تا برنامه‌ی 5 ساله توسعه! بعدترش برمی‌گردم به زندگی و می‌چسبم به انجام کار‌هایی که باید تمامش می‌کردم خیلی وقت پیش از حادثه؛ این‌بار اما اولین حسم این بود که زلزله تمام شده و باید آوارها را کنار بزنم ببینم اصلا همه‌ام هست یا نه! آوار‌ها را کنار زدم و دیدم بله موریکامی‌وار آدم پیش از طوفان نیستم و خب طبیعی ست که بعدش دلم تنگ شد برای خودِ نیمه‌ی پاییزم که همه‌اش بود! از یک جایی هم گفتم برو بشین برای خودِ الان افسرده و خود زمستان و بهار آزار دیده و خودِ نیمه‌ی پاییز پر انگیزه‌ات گریه کن! گریه کردم؛ دل سوزاندم؛ از دست خودم عصبانی شدم خودم را سرزنش کردم که به خودت اعتماد نکردی و به آن برنامه‌ای که داشتی؛ که خودت را انداختی در چاه! از یک‌جایی نشستم حسرت خوردم برای آن  امید و خیال و اشتیاقی که در پاییز داشتم برای خودم، زندگی‌ام و امروز ندارم!

داستان از جایی که من ایستاده ام و تماشایش می کنم این طور است که انگار داشتم غرق می‌شدم در دریا و به مدد معجزه‌ نجات پیدا کرده‌ام اما خسته و کوفته و خیس و کبود افتاده‌ام کنار ساحل! طبیعی ست که بعد از آن زمستان و بهار؛ تابستان گنگ و منگ بچسبم به تختم و نخواهم کسی را ببینم یا حتی حرف بزنم درباره‌اش و وقتم را تقسیم کنم بین گریه کردن و پر کردن کار برگ تراپی و رنگ کردن کاشی‌ها! و همین‌طور مرحله‌ی اول ادامه پیدا کند تا ماه‌های بعدش و مسمویتش منتقل شود به نیمه‌ی دوم سال حتی!

چند شب پیش اما به چشم خودم دیدم که  دنیا منتظر نمی‌ماند من سیر «گذر از بحران» تعریف شده‌ام را تمام کنم و بعد برگردم به زندگی پاییز گذشته! این را وقتی فهمیدم که می‌خواستم بخش OUTPUT  کار‌هایم را پر کنم و دیدم بله هیج کاری اماده نیست و جلوی‌ همه‌ی آن عنوان‌های نیمه کاره از NEGATION   و CLITICS  تا تزم باید بنویسم UPCOMING!  و بعدترش دیدم چقدر citation   قباد بالا ست در گوگل اسکولار و امتیازش در RESEARCHGATE  و دیدم تارا و آن دوستش هم تخصص قبول شده‌اند و دیگران دارند در دانشگاه خودشان سامر اسکول و همایش ملی برگزار می کنند! یعنی دارند آرزوهای مرا یکی یکی برای خودشان برآورده می کنند!

و مهم‌تر از همه دیدم نشسته‌ام 8-9 هزار کلمه نوشته‌ام درباره‌ی دوری از کردستان و این‌که چقدر دوری‌اش برایم سخت و تحمل نشدنی است- حتی خواندن دوباره بعضی از همان نوشته‌ها هم از تحملم خارج است و هرگز اینجا نمی‌نویسمشان!- و دیدم این بی تابیِ دوری و آن اندوه از سر زلزله شاید مرا نکشد اما زنده‌ هم نمی‌گذارتم! روز‌ها می‌گذرد و امتیاز من بیشترش که نمی‌شود هیچ تازه کمتر هم می‌شود. بعد از همه‌ی این حساب کتاب‌ها هنوز نمی‌دانم می‌خواهم بمانم یا نه؛ این شد که علی الحساب گزینه‌ی دکتری کردستان را برگردانده‌ام. همان لحظه که برش گرداندم، امید و خیال و هزار ایده‌ي خوب دیگر هم به دنبالش آمدند! دست‌کم  این گزینه‌ آنقدری انرژی به همراه‌ش آورده که تزم را تمام کنم و چند کار دیگری که خیلی وقت پیش باید شروع می‌کردم و جایشان هنوز خالی ست در بخش خروجی کارهایم! یعنی این بار باید از آخر برسم به اول ماجرا! از امروز باید وقتم و توجه م تا 100 روز آینده معطوف باشد به این چالش 100 روزه ای که تعریف کرده ام برای خودم که تزم را تمام کنم و روتین ها را منظم کنم و چند خرده کار دیگر که مفصل می نویسمشان تا بعد برسیم به آن final battle  و تصمیم گیری و برنامه 5 ساله توسعه! (سلام تراپیست آزیتا!)

Into the Deep

اوت 8, 2017

خواب عجیبی دیدم؛ خیلی عجیب. دوباره خواب «پسرک» را دیدم، بزرگ‌ شده بود، می‌توانست خودش راه برود و حرف هم می‌زد، موهایش هنوز طلایی بود اما خیلی لاغر شده بود. دستش را گرفته بودم، داشتیم قدم می‌زدیم؛ ناگهان از آفیس دکتر «ز» سر درآوردیم. نشسته بودم روی مبل کنار پنجره‌ای که رو به درخت‌های کاج باز می‌شد، پسرک را هم نشانده بودم کنارم. پرسید برایم قهوه درست کند یا هنوز معده‌ام عصبی ست و قهوه را تحمل نمی‌کند، منتظر جواب نماند و شروع کرد به درست کردن قهوه؛ برگشت پسرک را نگاه کرد و گفت حالا چرا پسرک را آورده‌ای با خودت؟ گفتم می‌توانی معجزه کنی؟ این‌بار فقط معجزه جواب می‌دهد… ایستاد کنار پنجره نگاهم کرد و خندید، همان وقت در خواب داشتم فکر می‌کردم کاش زمستان بود، برف باریده بود و پسرک را می‌بردم برف بازی، می‌ایستادم کنار درخت کاج پشت سر دکتر «ز» پسرک که می‌امد کنار درخت برف‌هایش را می‌ریختم روی سر و صورتش؛ چه کیفی می‌کرد! در همین فکر بودم که آمد قهوه را گذاشت روی میز و گفت «معجزه می‌خوای چکار؟ تو خودت معجزه‌ای» و دوباره خندید… من نخندیدم اما؛ گفتم می‌دانی پسرک خیال‌پردازی بلد نیست و من هم نمی‌توانم یادش بدهم یعنی نمی‌دانم چطور یادش بدهم! اما خیال‌پردازی خیلی مهم است، خیال آدم را زنده نگه‌ می‌دارد… یادش می‌دهی؟ از ترس بیدار شدم، گریه‌ام گرفت، ترسیده بودم؛ چه تلخ و وحشتناک است که پسرک «خیال» نداشت و چه وحشتناک‌تر که من نتوانسته‌ بودم یادش بدهم خیال چه موهبت بزرگی است در زندگی انسان؛ چقدر این خواب تلخ بود و چقدر دلم برای درخت‌های روبه روی‌ آن پنجره تنگ شده و برای دکتر «ز» که مثل همیشه -درست وسط درست کردن قهوه‌ای که هیچ وقت نمی‌خورمش- وقتی که می‌بیند چه مستاصلم و نگران برای هزارمین بار شروع کند خودم را برای خودم تعریف کردن و اولین جمله‌اش هم این باشد که «ویژگی منحصر به فرد تو اینه که هیچ وقت خسته نمی‌شی، زندگی رو دوست داری و ازش لذت می‌بری پس سخت نگیر و برگرد به زندگی!» و بعد آنقدر ادامه بدهد، ادامه بدهد، ادامه بدهد که تلخی و سختی کم‌رنگ شود و دوباره نفس بکشم.

کاش همین الان دکتر «ز» می‌امد می‌نشست روبه رویم؛ با همان خونسردی و آرامش همیشگی‌اش، این حرف‌های تکراری معجزه‌گرش را به من می‌گفت و کمی حالم را بهتر می‌کرد… کاش دست کم به پسرک یاد داده باشد خیال چه موهبت بی‌همتایی ست در زندگی، کاش یادش داده باشد…..

پ.ن:

August 10

از این خواب سه روز گذشته اما از همان لحظه که بیدار شدم تا الان که دارم این‌ها را می‌نویسم ترس رهایم نکرده؛ انسان به گذشته‌ای، خاطره‌ای، جایی یا کسی احتیاج دارد که به وقت احتیاج از آنچه که هست محافظت کند، و خیالی که بال پروازش باشد؛ من خیال را دیگر ندارم این روزها! شب‌ها بی هیچ خیالی می‌گذرد، برای آدمی مثل من که همیشه غرق خیال زندگی کرده، شب‌ها به جان کندن می‌گذرد. درستش‌تر این است البته که نمی‌گذرد…

گفتم دارم یک سریال می‌بینم درباره‌ی یک شهر جادویی؛ شهری پر از ماجرا پر از محبت و همدلی و داستان‌های شگفت‌انگیز اما شهر مرز دارد و آدم‌ها در شهر محصور شده‌اند، اگر از مرز شهر بگذرند همه چیز را، زندگی و گذشته‌ و خانواده و دوستانشان را فراموش می‌کنند. گفت پس گذشتن از مرز گذشتن از گذشته و محدودیت است، فرصتی برای کشف یک دنیای جدید. گفتم بله دنیای جدید اما بی‌دوست؛ بی‌خاطره، بی‌خانواده و گریه‌ام گرفت. شروع کرد به گفتن از اینکه زندگی جدید هزینه دارد، هر انتخابی هزینه دارد و باید هزینه‌اش را پرداخت اما من آن لحظه‌یِ غروب به جای گوش دادن به حرف‌هایش، تمام خاطرم به یکی از آن روزهای محزون ِ تلخ اردیبهشت بود که دلم نیامده بود مثل روزهای دیگرش به پدرم زنگ بزنم و با گریه کردنم بترسانمش ؛ یکی از روز‌های تلخ اردیبهشت که دلم نیانده بود برای هزارمین بار با غم و ترس و تنهایی‌ام به دیدن استادم بروم و نگرانش کنم؛ یکی از آن روزهایی محزون ِ تلخ اردیبهشت که دلم نیامده بود مثل روزهای دیگرش به صدف زنگ بزنم و با حرف‌هایم بی قرارش کنم و بعدتر با عصبانیتم برنجانمش و برای هزارمین بار هیچ‌ به رویم نیاورد و به اصرار گلاله و دیاکو که از سقز می‌امد خودم را برداشته بودم و رفته بودم خانه گلاله و بلال. تمام طول راه را دیاکو موسیقی پخش کرد، ویدیو نشانم داد، جوک گفت که حالم بهتر شود و بهتر شد مثل ان روز اسفند آن سال دور که داشتم از غصه می‌مردم، مثل غروب روزی که از مراسم ختم پدر بلال برگشته بودیم… یکی از همان روزها، نشسته بودم کف اتاق گلاله، با موهای خیس و حوله‌ای که خودم را در آن پیچیده بودم، گریه‌ام گرفته بود؛ دست بردم که موهایم را شانه کنم… گلاله سشوار و شانه را از دستم گرفت، موهایم را شانه کرد سشوار کشید و بافت؛ بعد بغلم کرد و گفت تنها نیستم؛ گفت همیشه کنارتیم همه‌مون. یکی از همان روزهای محزون ِ تلخ اردیبهشت بلال بی‌ این‌که سرش را از گوشی‌اش بلند کند گفت همیشه به من افتخار می‌کند به خودم؛ به دوستی‌ام بی موفقیت‌ها و شکست‌هایم…آن لحظه‌یِ غروب خاطرم به یکی از آن روز‌های محزون اردی‌بهشت بود که ایستاده بودم مقابل دور راهی ابیدر- زاگرس  و نمی‌دانستم باید با چه کسی تماس بگیرم و به ایوب زنگ زدم و خودش را از تهران رساند و روز بعدش مرا برد همه‌ی آن جاهایی که دوستشان داشتم از زونج و سروآباد تا گل‌فروشی خیابان فرح و کلانه فروشی آبیدر و تمام روز کنارم ماند و تمام روز‌های بعدش هم.

آن لحظه‌یِ غروب  که گریه‌ام گرفته بودم، دلم می‌خواست سنندج بودم، اگر سنندج بودم آخ اگر سنندج بودم و مخاطب این حرف‌ها تراپیست محبوب خودم بود، چه احتیاجی بود به این همه توضیح درباره شهر و آدم‌ها و جادویش. کافی بود بگویم سریالی می‌بینم درباره‌ی یک شهر جادویی و بعد تراپیستم می‌‌دانست دارم درباره‌ی کردستان و جادوی بی‌نظیرش حرف می‌زنم و سریال بهانه است؛ می‌دانست جادوی کردستان امید است و می‌دانست مرز محدودیت نیست و وقتی گریه‌ام می‌گرفت می‌گفت «باز که چشمات پر آب شد» و من می‌ماندم که چرا به جای اینکه از زبان مادری خودش ترجمه کند یا معادل فارسی‌اش را بگوید از کردی ترجمه کرده و گفته » باز چشات پر شد» و بعد فکر می‌کردم چقدر مرز برایش محدودیت نیست و چقدر جادوی کردستان را می‌فهمد.

از مرز شهر که بگذرم همه چیز را، همه این آدم‌هایی که در مرز این شهرخانواده‌ام شدند و تمام روزهای شش سال گذشته در شادی‌ها و سختی‌ها و ناامیدی‌ها و موفقیت‌ها کنارم ماندند و رهایم نکردند، فراموش می‌کنم و تراپیست محبوبم را هم که تنها تراپیست دنیا ست که می‌داند کردستان جادو دارد و جادویش امید است.

Second Star to the Right

اوت 2, 2017

امروز استادم تماس گرفت، صدایش را که شنیدم فهمیدم چقدر دلم برایش تنگ شده، وقتی گفت ناراحت است که خوب نیستم؛ ‏گریه‌ام گرفت. گفتم دست مریزاد خانم جان! یکی یکی همه آدم‌های مهربان و دوست‌داشتنی اطرافت را نگران کن و برنجان. وقتی ‏گفت اگر می‌تواند کاری کند که حالم بهتر شود بگویم و حتی بعدترش که خندید و سرم به سرم گذاشت که » می‌خوای برات بلیط ‏آنتالیا بگیرم بری سفر که بهتر شی؟» فکر کردم ادم‌ها چقدر می‌توانند مهربان باشند، چقدر حمایت‌گر و من چه خوشبختم که در زندگی‌ام این آدم‌ها را دارم در این روز‌های سخت.

تلفن را که قطع کردم یادم آمد روز اول به خودم گفتم با این همه زحمتی که می‌کشد و وقتی که می‌گذارد برایم، من باید ‏بهترین شاگردش بشوم، نیمی از سال که گذشت وقتی گفت از مژگان-بهترین دانشجویش-  بهترم، روی پاهایم راه نمی‌رفتم و آن بعد از ظهری که گفت» فک کنم از این به بعد باید با خودم رقابت کنی»، در آسمان بودم؛ اما چه شد؟ فقط ناراحتی و نگرانی و دردسر برایش داشته‌ام این مدت. ‏