خانه‌ای شبیه به خانه قدیمی، پله‌های مثلثی با لبه‌های تیز، طارمی آهنی سبز و ایوان کاه‌گلی… محوطه ممنوعه… حتی برای من …طبقه‌ی دوم… ایستاده‌ام کنار طارمی سبز، خم شده‌ام به سمت پایین… حیاط را می‌بینم، پدربزرگم را… دارد مرا نگاه می‌کند… کتش تنش نیست، رنگ پیراهنش چیزی بین سفید و کرم و خاکستری ست، کتش نیست، کتش کجاست؟ چشم می‌گردانم هیچ‌جا نیست، شاید توی آن اتاق با درِ زرد شاید توی آن اتاق با در آبی، بیشتر خم می‌شوم… مادربزرگم فریاد می‌زند، النگو‌هایش برق می‌زند زیر نور آفتاب، خودش را می‌زند، آن انگشتر سه ربع دایی‌حاجی توی انگشتش شهری مثل تهران… جایی شبیه به پژوهشکده… نزدیک غروب… بوی دود سیگار… یک آن نگاهش که می‌کنم… هیچ… به وضوح… آشکار… می‌دانم که «او» نیست… بعد همه چیز می‌شود نمی‌دانم، پاسخ تمام پرسش‌ها… نباید پیش‌تر رفت… حسی نیست… نمی‌خواهم اما نمی‌گویم… آدم عزیزی، آدم بسیار عزیزی که باید بپرسد سکوت می‌کند، من هم… ایوانِ کاه‌گلی سست است، منطقه ممنوعه… حتی برای من… دست می‌کشم روی طارمی، برش‌های ظریف دارد… زیباست، چه خوش سلیقه بوده انکه طارمی را ساخته و آنکه سبز رنگ کرده… طارمی آهنیِ خانه‌ی خان… دستش را می‌اندازد دور کمرم ، از طارمی جدایم می‌کند… پیراهن آبی‌ روشنم زیر نور آفتاب روش‌تر است… عصبانی نیست… می‌گوید پری‌یه‌ی… من خیره نگاهش می‌کنم… کتش نیست… کتش کجاست؟ گریه می‌کند… از پشت عینکش اشک‌هایش دانه دانه می‌افتد روی صورت استخوانی‌اش… آن تصویر، آن تصویر هزار ساله… اما «او» نیست. شاید زمان، بی‌فایده… شهری مثل تهران… جایی شبیه به پژوهشکده… نزدیک غروب… بوی دود سیگار… سکوت می‌کنم… و بعد هیچ چیز واقعی نیست، هیچ حرفی… هیچ حسی… شاید زمان، بی‌فایده… رنج… آن تصویر، آن تصویر هزار ساله… تحمل می‌کنم…اشک… فقط من می‌دانم آن چیزی که هیچ‌کس نمی‌داند، به وضوح… آشکار…می‌دانم که «او» نیست… نباید پیش‌تر رفت اما می‌روم شاید زمان، بی‌فایده… حساب می‌کنم چطور امده… تا از آن سه پله‌ی بزرگ کنار آشپزخانه بگذرد و بعد، از آن پله‌های مثلثی تیز بیاید بالا، در آهنی قهوه‌ای را باز کند از حیاط موزاییکی روی پشت بام بگذرد… پایش را بگذارد روی دانه دانه موزاییک‌های که شستند که سفره ابوالفضل بیاندازند… تا در چوبی انتهای حیاط موزاییکی را باز کند و پایش را بگذارد روی ایوان کاه‌گلی مشرف به حیاط… بعد یادم می‌افتد ایوان کاه‌‌گلی خودش پله دارد… کنار تَنَبی، مجاور آن اتاق با در سبز… می‌نشنید روی زانو‌هایش، هم‌قدم می‌شود… موهایش خاکستری ست… نرم است… بغلم میکند می‌گوید پری‌یه‌ی… گریه می‌کند… از پشت عینکش اشک‌هایش دانه دانه می‌افتد روی صورت استخوانی‌اش… دست می‌کشم روی موهای خاسکتریِ نرمش… مادربزرگم فریاد می‌زند… نمی‌بینمش… ایوانِ کاهگلی سست است… محوطه ممنوعه… حتی برای من… شهری مثل تهران… جایی شبیه به داروخانه… نزدیک غروب… دیاکو می‌پرسد- حس کرده انگار،  نمی‌گویم که او نیست… که حسی نیست… معجزه شاید، بیهوده… شاید زمان، بی‌فایده… محوطه ممنوعه… حتی برای من… سست… سرد… تاریک… پیش رفتم… هیچ چیز واقعی نبود، هیچ حرفی… هیچ حسی… آن تصویر، آن تصویر هزار ساله… ایوانِ کاهگلی سست است… محوطه ممنوعه… حتی برای من.

تمام شد، آن لحظه که وارد خانه‌مان شدم، آن لحظه‌ای که پدرم مرا بعد از دو ماه دوری و تنهایی و بی‌پناهی در آغوش گرفت، آن لحظه که درست در آستانه ورودی اتاقم پدرم آمد مرا بوسید و محکم بغل کرد چیزی در قلبم در ذهنم و در تمام تنم حس کرد که همه چیز تمام شده، همه‌ی آن رنج‌ها… همه‌ی آن فشار‌ها، سختی‌ آن روزهایی که چقدر دلم می‌خواست پدرم کنارم بود اما دور بودم از او و فکر می‌کردم باید تحمل کنم. بایدی نبود اما، دوری گاهی غولِ نگهبان زندانی می‌شود که آدم خودش را در آن حبس می‌کند.

انسان وقتی دور است بی‌پناه می‌شود، برای من دوری به نسبت فاصله‌ام با آغوش پدرم تعریف می‌شود وقتی غمگینم، بیمارم… بی‌پناهم.  در تمام آن روزهای سخت اگر استادم نبود که صبورانه دانه دانه غصه‌ها ودلخوری‌ها و ترس‌‌هایم را بشنود و آرامم کند… اگر مهربانی بی‌حد و آن حس پدرانه‌ی حمایتگرش نبود که آن بی‌پناهی و تنهایی‌ و آسیب‌پذیری‌ام را کم کند چقدر دوری مسافت بیشتری می‌شد آن هم درست زمانی که روزه سکوت گرفته بودم و پنهان شده بودم از همه آدم‌هایی که ‌‌می‌دانستم چه بسیار دوستم می‌دارند و چه همیشه حتی در سخت‌ترین روزهای زندگیشان کنارم مانده‌اند که لحظه‌ای‌ احساس تنهایی نکنم اما نمی‌دانم این چه عهدی ست که به‌وقت غم و درد و مصیبت سکوت می‌کنم و دور می‌شوم از هر که دوستم دارد که نرنجانمشان به حزن.

از آذر تا امروز گذشت ولیک به‌خون جگر گذشت بر من و سخت‌‌تر از همه آن لحظه‌ای بود که چمدانم را برداشتم که بروم کردستان؛ پدرم بغلم کرد محکم‌تر از همیشه، طولانی تر و گفت «بابا خیلی مراقب خودت باش!» می‌دانست چه رنجور و محزونم اما سکوت کرده‌ام. تمام راه را بی اغراق تا سنندج گریه کردم، آبیدر را – که به رسم همیشه بیدار می‌ماندم و دیدن چراغ‌های روشنش دلم را روشن می‌کرد- ندیدم و ذره ذره اندوه همه‌ی روزها و لحظه‌ها را پر کرد اما تمام شد…بالاخره تمام شد…دارم آوار‌ها را کنار می‌زنم و خودم را می‌کشم بیرون؛ به اندازه هزار سال خسته‌ام اما بالاخره باید از یک جایی شروع کرد…

پیش‌نوشت از من:

می‌ترسم به اندازه تمام روزها‌یی که گذشته است می‌ترسم؛ باید تمامش کنم اما هنوز منتظرم، حسم می‌گوید اشتباه است این ادامه دادن و باید همان  روز که انقدر هارش و حق به جانب گفت مشکل از من است از اینکه آماده نیستم از اینکه منطق نمیفهمم  و از حرفای خودم علیه خودم استفاده کرد تمامش می‌کردم اما تراپیست و مشاور معتقند دارم سخت می‌گیرم! باید دید چه می‌شود…


از کنار کارما

ادب مرد؟ به ز دولت٬ تحصیلات٬ محل زندگی٬ شغل٬ حساب بانکی و الخ اوست. به ولای علی

یک‌نسخه کلی دارد. بروبرگرد هم ندارد: آدم‌های هارش و … را از دایره تعاملات‌تان حذف کنید. اگر دیدید با کسی نشست‌و‌برخاست می‌کنید٬ نامه‌نگاری و کامنت‌گذاری می‌کنید٬ هم‌کلام می‌شوید٬ که در هر لحظه که تشخیص بدهد با فلان ویژگی شما حال نمی‌کند٬ این قابلیت را دارد که دهانش را باز کرده و هرچه که بلند فکر می‌کند – و چون هرچه فکر می‌کند «حتما و لاجرم» درست است- ٬ را بگوید٬ در بُریدن دقیقه‌ای مکث نکنید.

از خانم کنار کارما وصیت این را بنویسید روی یک‌چیزی – روی کاه‌گل اصلا- بزنید به دیوار پررفت‌و‌آمدترین اتاق خانه‌تان٬ محل کارتان٬ بک‌گراند لپ‌تاپ‌تان٬ روی یخچال. روزی سه‌بار هم برای خودتان تکرارش کنید٬ شبه ذکر؛ صبح٬ ظهر٬ شب. یادتان رفت٬ اهمال٬ رودرشواسی٬ اعتماد کردید٬ خر شدید٬ با پُتک٬ چماق- از همان نوع سنگین و خوش‌دست فیلم‌های آقای کیمیایی-  بزنید جفت پاهای معاشرت‌تان را (از هرنوع) خردِ خاکشیر کنید.

 

عنوان از کنارکارما ست.

نقطه‌ی تسلیم

آوریل 14, 2017

از صد و چهل و شش

یک مبحث قشنگی در علم مقاومت مصالح وجود دارد به اسم نقطه‌ی تسلیم. خلاصه‌اش این است که مواد و مصالح زیر بار فشار وارده تا حدی خاصیت الاستیک دارند. یعنی خم می‌شوند اما بعد از برداشتن بار، دوباره برمی‌گردند به حالت اولشان. اما وقتی فشار از آن حد معین گذشت، مصالح رفتارشان پلاستیک می‌شود. در واقع تسلیم فشار می‌شوند و حتی بعد از برداشتن بار، دیگر به حالت و شکل و شمایل اول برنمی‌گردند. حالت رقت‌باری به خودشان می‌گیرند. درست مثل آدم‌ها که نقطه‌ی تسلیم دارند. تا یک جایی راحت می‌شود بارگذاری‌شان کرد. آخ نمی‌گویند و بعد برمی‌گردند به شکل اول. اما وقتی رسیدند به نقطه‌ی تسلیم‌شان، رفتارشان عوض می‌شود. رقت‌بار می‌شوند. مثل آدمی که افتاده توی باتلاق و دست و پا نمی‌زند و راحت می‌شود سانت به سانت فرو رفتنش در لجن را تماشا کرد. نکته‌ی جذاب ماجرا این است که آدم‌ها هم مثل مس و فولاد و حلبی، رفتارشان قابل پیش‌بینی است و می‌شود برد روی نمودار. خیلی هم راحت می‌شود فهمید نقطه‌ی تسلیم‌شان کجاست. می‌شود فهمید تا کجا باید بار گذاشت و کجا باید کشید بیرون و طرف را ول کرد به حال خودش تا پلاستیک و تسلیم نشود.

به نظرم دو واحد اجباری مقاومت مصالح  باید گذاشت تنگ  وصایا و تنظیم خانواده و اخلاق یک و دو و الخ. برای همه‌ی رشته‌ها. حتی کسانی که مترجمی سواحیلی می‌خوانند. تلفات روحی جامعه کم می‌شود. آدم‌ها یاد می‌گیرند چطور با هم رفتار کنند. چقدر فشار بیاورند. کی فشار ندهند. کجا فشار بدهند تا آدم‌های دیگر الاستیک باقی بمانند و دوباره بتوانند به نهاد خودشان برگردند.

falling apart

آوریل 4, 2017

چند سالی ست که پیش از تمام شدن سال برای سال جدید رزلوشن می‌نویسم که متمرکزتر و آماده‌تر سال جدید را شروع کنم، روزهای آخر سالی که گذشت مثل تمام ماه‌های گذشته دستم به نوشتن نمی‌رفت/ نمی‌رود. نوشتن اما برای من بهترین راه تحمل کردن و شفا پیدا کردن از مشکل و موضوعی ست که زندگی‌ام را آشفته کرده، نوشتن نظم می‌دهد به ذهن و فکر و زندگی‌ام. عادت کرده‌ام به ننوشتن و خلا همین ننوشتن دارد مشکلات را بزرگ‌تر و غیر قابل تحمل‌تر می‌کند؛ گیج‌ترم، ذهنم آشفته‌تر است و حتی دیگر صورت مسئله را نمی‌توانم پیدا کنم. امروز دیدم هزار بار همین‌جا نوشته‌ام حالم خوب نیست و هزار بار بعدش نوشته‌ام اما زندگی‌ام به جایی رسیده که نمی‌توانم خوب نباشم و باید کاری را که شروع کرده‌ام تمام کنم و دیدم تمام آن روزهایی که من خسته و افسرده و غمگین آمده‌ام نوشته‌ام خوب نیستم اگر کسی از بیرون زندگی‌ام را میدیده تشویقم می‌کرده برای پیشرفت و دستاوردی که داشته‌ام اما در تمام آن مدت فقط استرس و افسردگی را تحمل کرده ام بی حس خوبی از نشانه‌ی آرامش. دیدم باید این همه حال بد را مقایسه‌ کنم، دسته‌بندی‌کنم، اشتراک و افتراقشان را بنویسم که بفهمم چه مرگم شده و چطور از ان حال بد گذشته‌ام.

افتاده‌ام بین هزار فکر و خیال و تصویر و سکوت و سکوت و سکوت. قسمت ترسناک ماجرا همین‌جا ست؛ من از آن حال‌های بد نگذشته‌ام… همیشه بعد از یک دوره سکوت طولانی؛ دست خودم را گرفته‌ام برده‌ام یک قرابه از ان‌هایی که گلاب و بیدمشک تویشان می‌ریختیم آورده‌ام و همه آن غم‌ها و خشم‌ها و ناراحتی‌ها و دلخوری‌ها را ریخته‌ام در آن قرابه؛ درش را بسته‌ام و از فردایش هر روز آن قرابه را گذاشته‌ام روی شانه‌هایم و همه جا با خودم برده‌ام. همه‌ی آن ناراحتی‌ها و غم‌ها و خشم‌ها تمام روزهای بعدش مرا سوزانده‌، تلخ کرده، رنجانده اما باز سکوت کرده‌ام بی تلاشی برای تمام شدن رنج بی پایانش.

بهتراست از یک جایی ادم بردارد سر صبر و حوصله از خودش از زندگی‌اش از واکنش‌هایش حساب پس بگیرد؛ برچسب بزند، طبقه‌بندی کند کمترین فایده‌اش این است که می‌داند تصویر کلی‌اش از زندگی‌ خودش چیست حتی اگر از عهده حل کردن مشکلات برنیاید دست کم خوب است اگر صورت مسئله را بداند. حالا انتظار هم ندارم که ته تهش بگویم خب تمام شد خانم جان دیدی نمردی! ادمی از هیچ چیزی در این دنیا ترس ندارد که از مواجهه با خودش و آن چیزی که فکر می‌‌کند محدودیت است در زندگی‌اش.  نکته‌اش همین است یعنی وجه اشتراک همه‌ی این حال بدی که داشته‌ام همین ترس مواجه شدن است با آن چیزی که واقعا وجود دارد و آن شبه واقعیتی که من برای خودم ساخته‌ام که دست از سر خودم بردارم.

 

بهاره

دسامبر 4, 2016

مردم شو و دوش و یادم وشی نره

یه مونده خو ته چشمم پی حسرتی نره

خووم همی خوشن و بیاری خیالشن

یادم وشی نه روز و نه شو یه دقی نره

 

شعر از سید محمد سید است.

سپتامبر 11, 2016

نا تمام و نصف و نيمه امده‌ام تهران، بي اينكه كارهايم را تمام كرده باشم، بي اينكه به قول و قرارهايم با خودم عمل كرده باشم، دانشگاه تهران و آدم هايش را دوست داشتم، نگين را ديدم، حق با دكتر كريمي ست، نگين ادم بي حاشيه‌ي پركاري ست، مژگان را ديدم مثل هميشه پر كار و متواضع، گفت در دانشگاه كردستان كلاس گرفته ست، ديدم چقدر آرزوهايش را دارد خودش براي خودش برآورده مي‌كند. تمام مدت افسوس خوردم كه اين سه ماه را چقدر از دست داده ام اما الان كه دارم اين ها را اينجا مي‌نويسم، خوشحالم كه هر روز بهتر و بیشتر خودم، حاشيه‌ها و برنامه‌هاي جانبي بازدارنده‌ام را می‌شناسم و واقعيت‌ها را درباره‌ی خودم میبینم. خوشحالم كه ادم‌هاي پر تلاش و موفقي مثل دكتر سيمين كريمي و دكتر دبير مقدم را ديدم، خوشحالم كه دانشجوهايي مثل نگين و مژگان را ديدم و فهميدم چقدر فاصله دارم با ان ادم موفق ارزوهايم. حق با دكتر كريمي ست، ادمهاي بزرگ باعث مي‌شوند ادم رشد كند و بزرگ شود!